#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_77
سرم را از روی سینه اش بلند کردم، نبابد در خلا می ماند نباید امیدوار می ماند باید تمام می شد.
-امید من...
انگشت شصتش را روی لب هایم گذاشت و مانع حرف زدنم شد چون می دانست چه میخواهم بگویم.
انگشتش را روی لب هایم به حرکت در آورد، لال شدم...
-هیس هیچی نگو پروا بذار همین جوری ادامه بدیم، مثل سابق باشه؟
چه می گفتم! به بدترین نحو ممکن جواب رد به سینه اش کوبیده بودم، درخواستش زیاد نبود.
-
تمام سلول های بدنم لرزیدند، داشتم به این نتیجه می رسیدم که آن قدر اسطوره وار دوستش دارم که نمیخواهم حیفم شود... امید حیف بود...
پشت به من ایستاده و هر دو دستش در موهایش چنگ بود، آهسته از کنارش رد شدم، حواسم به خیلی جاها کشیده میشد، به گذشته به حال به آینده، به اینکه آخرش چه میشود! این طور بی هدف و با دلزدگی پیش رفتن به کجا ختم میشد!؟
کنارم قرار گرفت و در موازات هم بی هیچ کلامی از باغچه بیرون زدیم، همسایه ها چه با خودشان فکر کرده بودند که بی هیچ جوابی از سمت من شروع به کف و صوت زدن کردند!
نگاه خسته ام را به امید دادم، لبخند اطمینان بخشی زد و سرش را سمت گوشم خم کرد.
-برای مثل سابق بودن نیازه که کسی تو این خونه ندونه چی بینمون گذشته.
سرم را کنار کشیدم تا چهره اش را ببینم.
-چی میگی امید؟! یعنی بذاریم فکر کنن که...
-هیش آره بذار فکر کنن هر دو راضی ایم، تا الان رو حساب همسایگی هر ساعت از شب و روز می اومدم اتاقتون ولی از این به بعد صورت خوشی نداره دیگه علنی گفتم که بهت نظر دارم!
داشتم از دست امید و کارهایش خل میشدم، حس عروسک خیمه شب بازی ای را داشتم که امید کارگردان و عروسک گردانم شده بود و به هر حرکتش باید می رقصیدم... اصلا مگر میشد بروم و بگویم جوابم منفیست! پس غرور امید میان همسایه ها چه؟! دن دلم شکستن امید را نمیخواست...
امید: دو ماهه دیگه! خودت و اذیت نکن قرار نیست چیزی تغییر کنه.
-از دست تو امید داری بازیم میدی آره؟
دلخور شد.
-من اهل بازی دادنم؟!
نمی دانستم، واقعا دیگر هیچ چیز را نمیتوانستم درک و هضم کنم. سمت جمعیت راه افتادم.
دانیال سینی را برداشت و دست سهیل داد.
romangram.com | @romangraam