#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_79
با ورودم با مکث به پایم بلند شد و آن لبخند کج مسخره اش را به لب هایش وصله کرد.
-سلام بر امپراتور بزرگ.
از اینکه گاهی برای ایجاد صمیمیت امپراتور خطابم میکرد بیزار بودم! الان هم با شنیدن معنای اسمم از زبانش نه تنها از معنایش که از خودش هم متنفر شدم.
لبخند کمرنگی زدم تا پی به حال درونم نبرد و دستش را که سمتم دراز کرده بود سفت فشردم.
-از اینورا راه گم کردی همکلاسی!
خنده ای کرد. اشاره کردم بنشیند و مشغول احوالپرسی با سهیل شد.
-شرکت جدیدت مبارک، دست خالی اومدم شرمنده!
دلم میخواست شروع کننده ی دوئل من باشم.
-تازه تاسیس نکردیم که نیازی به دسته گل داشته باشه.
-اون که بله، یه ایرانه و یه امپراتور! سعادت نداشتم زودتر خدمت برسم.
حالم داشت از این چاپلوسی کردن ها و حاشیه رفتن هایش به هم میخورد.
به سهیل اشاره کردم آبدار خانه را بگیرد.
-چای یا قهوه؟
-قهوه لطفا، شیر نمی خوام ولی شکر داشته باشه.
سهیل بلند شد و سمت گوشی تلفن رفت.
-چه ها می کنی؟
لیست کارهایم دم دستم نبود برایش عرضه کنم!
-کار!
خنده ای بلند سر داد.
-از دست تو هاکان هنوزم جوابات کوتاه و یک کلمه ایه بدون تعارف و رک!
-تو هم هنوز یاد نگرفتی بی حاشیه حرفت رو بزنی!
سهیل کنارم نشست.
-بس که ماخوذ به حیاست بچمون!
romangram.com | @romangraam