#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_75


لب پایینش را داخل دهانش کشید انگار می‌خواست آرام شود و رهایش کرد.

-سر قولم هستم.

چشم هایم را بستم تا سبزهایش آزارم ندهند.

-این‌جوری!

چشم باز کردم و باز چشم هایش تیز و برنده تا انتهای مردمک چشمم را هدف داشت.

-آره گفتی نامهربون شو منم شدم.

پوزخند زدم.

-اتفاقا قبض روحم شدم خوب بلدی!

-تو هم توی دل سوزوندن استادی، خوب سوزوندی!

کلافه رو گرفتم و روی سنگی نشستم و به درخت تکیه زدم.

- چرا این نمایش رو راه انداختی؟! به خدا نمی‌کشم دیگه امید.

سنگی برداشت و روبرویم گذاشت و رویش نشست.

-خودت خواستی؟

-من!؟

-مگه ازم قول نگرفتی نامهربون بشم، سر قولم هستم. تا الان از شدت مهربونی و عشق فقط و فقط تو وخواسته‌ت برام اولویت بود از اون شب به بعد نامهربون شدم و فقط خودم و خواسته‌م اولویته!

تکیه ام را از درخت کندم و سمتش خم شدم.

-دیوونه شدی امید! چه فرقی داره اخه هر دوش میشه خواسته ی تو!

او هم سمتم خم شد، فاصله امان فقط یک وجب بود، با انگشت اشاره اش روی پیشانی ام ضربه زد.

-به خودت بیا پروا تو تنهایی از پس زندگی بر نمیای تو دختری میشکنی بفهم.

شکسته بودم خبر نداشت امید!

-با تو هم می‌شکنم، من اینو نمی‌خوام امید... من نمی‌خوام با هم بشکنیم چرا نمی‌فهمی!

-من نمی‌شکنم من میتونم از پس یه زندگی سه نفره بربیام.

-چجوری؟ ها؟ با عشقت خونه اجاره میدن؟ با عشقت کار میدن بهت؟ با عشقت آب و غذا میخری؟ امید من نمی‌خوام ببینم داری از جونت مایه میذاری تا منو خوشحال و راضی نگه داری! من مادرتم امید زنی که از نداری فرار کرد، زنی که خسته شده بود، میتونی دوسم داشته باشی؟ می‌تونی باهام زندگی کنی؟ نمی‌خوام بشکنی امید بفهم تو رو خدا بفهم.

romangram.com | @romangraam