#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_74
ذهنم به سال ها قبل کشیده شد، آن روزها که دختربچه ای شش هفت ساله بودم و همراه خان جان به ان بالابالاها میرفتم، چقدر خانه هایشان بزرگ و زیبا بود و خانهی ما یک زیرزمین کوچک نمور آن هم اجاره ای... چقدر زن هایشان آراسته بودند و خان جان چقدر ساده بود و لباس های کهنه اش... چقدر بچه هایشان شاد بودند و چه اسباب بازی هایی داشتند و من... من یک گوشه مینشستم و با عروسک پارچه ای ام که خان جان برایم دوخته بود بازی میکردم تا کار خانجان تمام شود، اسم عروسکم را بیچاره جان گذاشته بودم، آخر لباس هایش کهنه بود و مادرش منی بودم که شوهرم مرده بود و خودم باید کار میکردم، در عالم کودکی هم خاله بازی نکردم و همیشه مامان بازی را چسبیدم...
-پاشو مادر...
از فکر بیرون پریدم و به خان جان نگاه کردم.
-جانم خانجان؟
-کجایی مادر؟ میگم پاشو با امید برید یه گوشه حرفاتونو بزنید.
امید منتظرم بود، بلند شدم و صدای دست و صوت هوا رفت... کاش من هم مثل این ها بودم و غصه هایم را پشت خنده هایم پنهان میکردم و دنیا را زیبا میدیدم.
همقدم امید شدم.
-کجا بریم حالا؟
آهی کشیدم و جواب ندادم، چه فرقی میکرد.
-بریم تو باغچه؟
بی حرف راهم را سمت انتهای حیاط کج کردم، در کوتاهش را هل دادم، خم شدم تا سرم به بالای در نخورد و بی تعارف داخل رفتم.
بی هدف چوبی از روی زمین برداشتم و میان درخت ها راه افتادم، شانس ما بود دیگر همهی خانه ها درخت میوه داشتند اینجا پر بود از درخت کاج!
-پروا؟
ذهنم هنوز در سال ها قبل جولان میداد، درخت انجیر داشتند، دلم انجیر میخواست، خان جان گفته بود دست نزنم حرام است... بچه ها انجیر میخوردند، برای آنها حلال بود...
-کاش به جای این درختای زشت درخت انجیر داشت این باغچه.
قدم هایش را تند کرد و کنارم قرار گرفت.
-حالا چرا انجیر؟
آهی که کشیدم زیادی سوزناک بود ریه هایم را سوزاند.
-یهو هوس کردم، یعنی انجیر میوهی مورد علاقمه از شیش سالگی این هوس مونده به دلم، چند وقت یه بار هوس می کنم بعد یادم میره برم بخرم.
با گامی بلند مقابلم ایستاد و راهم را سد کرد.
سرم را بالا گرفتم، سبزهایش بین عسلی هایم به گردش درآمده بود.
-پروا میشه بشینیم باید جدی با هم حرف بزنیم.
-من و تو با هم حرف زده بودیم امید، تو به من قول دادی.
romangram.com | @romangraam