#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_73
با حرکتی عصبی مچم را از دستش آزاد کردم و نشستم، فنجان ها را روی زمین چیدم و سینی را از اب خالی و خشک کردم، دست هایم از ناراحتی میلرزید ولی نمیخواستم جلوی جمع حرفی بزنم که امید کوچک و تحقیر شود. از این که آن شب آن طور رفتار کرد ناراحت نبودم، نه، شاید حقم بود، ناراحتی ام از به قول سهیل کله شقی اش بود، می دانست جوابم منفی است و باز کار خودش را میکرد... حالا من چطور به خان جان بگویم نمیخواهم زن امید جانش شوم!
سینی را برداشتم و بلند شدم، سعی کردم آرام باشم و سینی را دور چرخواندم، به فرشته خانم که رسیدم ارام لب زد: امید اومده خواستگاریت عزیزم.
خسته نباشی فرشته جان! میگذاشتی بعد از عقد ملتفتم
میکردی!
خان جان چای را برداشت، امروز بر خلاف تمام این روزهای اخیر صورتش رنگ پریده نبود و به سرخی میزد و لب ها و چشم های آبی اش هر دو با هم میخندیدند، از دیدن حال خوشش کلافه شدم، شرط میبندم امید برایش عزیزتر از من بود!
سینی را مقابل امید گرفتم.
سهیل نمک ریخت: بریز رو پاش یکم بخندیم!
چپچپی چشم غره رفتم و زیر زبانی جوابش را دادم.
-سهیل جای امید تو رو خفه میکنما!
سهیل: به من چه یکی دیگه زبون آدمیزاد حالیش نیست جورشو من بکشم!؟
امید: سهیل میبندی یا ببندم برات!
-چایتون و بردارید برم دیگه اه.
دلخور و پر اخم نگاهم کرد.
-اینجوری نگام نکن امیدا من باید شاکی باشم نه تو!
سهیل جدی شد: خیلی خب دعوا و گیس و گیس کشیتونو بذارید برا بعد.
رو گرفتم و سینی را روی زمین گذاشتم و کنار خان جان نشستم.
خان جان دست بی جان و ضعیفش را روی دستم گذاشت و انگشت هایم را نرم و مادرانه فشرد.
-مادر تو نیومده بودی امید اومد تو اتاق ازم اجازه خواست تو رو تو جمع خواستگاری کنه ازم، نمیدونی چقدر خوشحالم که تو رو به اهلش میسپارم و میدونم خوشبختت میکنه.
اهل بود می دانم، خوشبختم میکرد
ولی... خوشبختی از نظر خان جان چه بود!؟
به اجبار لبخندی به رویش زدم.
بحث بالا گرفته بود و هر کس به نحوی من و امید را برای هم مناسب میخواند و برای زندگی ای که از امروز فردایش معلوم بود چقدر همگی خوشحال بودند، زندگی ای که روز اولش برای داشتن سرپناه دست به فروش منبع درآمدمان بزنیم وای به حال روز دوم و سومش...
romangram.com | @romangraam