#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_72


-یعنی چی؟

-یعنی نمی فهمی داماد امیده تو چای بیاری مفهومش چی میشه!

اخم هایم بی اراده در هم شد.

-من با امید حرف زده بودم سهیل! این چه کاریه اخه!؟

-هیس میشنوه جلو جمع حرفی نزنی که به هم بریزه! به قدر کافی این یه هفته دیوونه شده بود با یه من عسل جمعش کردم بشه بخوریمش!

سینی را با دو دستش نشان داد و ابروهایش بالا پریدند.

-شیر سماورو ببند.

آه از نهادم بلند شد، فنجان سرریز کرده و سینی پر از آب شده بود، سریع شیر را گرفتم بپیچانم که روی دستم به بدنه‌ی سماور خورد و آخی آهسته گفتم و دستم را پس کشیدم.

-بمیری سهیل هولم کردی سوختم.

بلند شد و با خنده شیر سماور را بست، امید با هراس کنارم آمد.

-چی شدی پروا؟

سوزش دستم اندک بود و به کل یادم رفت، دلخور و شماتتگر خیره اش شدم!

-قرار ما این نبود!

اخم هایش را در هم کشید.

-بعدا حرف می زنیم.

سهیل از پشت سر کنار گوشم زمزمه کرد: عروس دست و پا چلفتی! کاش امید سر عقل بیاد خودش‌و بدبخت نکنه.

با پشت پایم به ساق پایش کوبیدم که با خنده فحشم داد.

-وحشی آمازونی.

خواستم حرص امید را سر سهیل در بیاورم و مشتی به سینه اش بکوبم که امید مچ دستم را گرفت و با تحکم رو به سهیل گفت: بسه سهیل!

سهیل خنده اش را فرو خورد و دلخور از کنارش رد شد و نمی‌دانم چه در گوشش گفت که متوجه نشدم.

فرشته خانم صدایم زد.

-پروا جان چای چی شد عزیزم؟

با شیطنت امید را مخاطب قرار داد و ادامه داد: امید بیا بشین فعلا تا بله رو بگیری زشته مادر!

romangram.com | @romangraam