#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_71
-از اون مهم تره.
بی اراده باز به امید نگاه کردم، این بار لبش به لبخند بالا رفت، آن سبد بزرگ گل چه بود!
دانیال خودش را روی تخت انداخت.
-بشینید چرا ایستادین!؟ پروا بدو برو یه سینی چای بیار مجلس رسمی شه.
ابروهایم بالا پریدند.
-نوکر بابات سیاه بودا! تا بوده تو این خونه آقایون زحمت چای رو میکشیدن!
اخمی الکی بین ابروهایش گره انداخت.
-بچه زشته جلو خانوادهی داماد! اون آقایی که زحمت چای رو میکشید الان خودش راس هرمه! داماده بره چای بیاره!؟
سرم با شدت سمت امید چرخید، چای زغالی های امید حرف نداشت، خودش داماد بود!؟ من چای بیاورم؟!
روی سبد گل، خشک شدم... آن جعبه ی بزرگشیرینی...
فرشته خانم سمتم آمد.
با گیجی پرسیدم: ج... جریان چیه؟
قدش از من کوتاه تر بود سرم را کمی پایین کشید و پیشانی ام را بوسید.
-این دانیال ورپریده با این خبر دادنش آدمو شوکه می کنه. هیچی عزیزدلم برو یه سینی چای بریز بیار تا بهت بگم جریان چیه؟ چای رو هم آماده کردم استکان ها رو هم چیدم تو سینی فقط بریز بیار.
در شوک و گیج چشمی گفتم و سمت سماور که جای ثابتش روی میز کنار تخت ها بود رفتم.
سهیل گوشهی تخت نشسته بود، حین ریختن چای در فنجان ها آهسته صدایش زدم.
-سهیل؟
انگار بی حوصله بود.
-جونم؟
اشاره کردم سرش را پایین بیاورد تا سوالم را بقیه نشنوند، پایش را که روی پای دیگرش انداخته بود روی زمین گذاشت و سمتم خم شد.
-جریان چیه سهیل؟
کلافه دستی به صورتش کشید.
-کله شقی های امیده!
romangram.com | @romangraam