#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_149
چرا این چیزها را خودم نفهمیده بودم! چرا به همهی آدم ها سطحی نگاه می کردم!؟
امید داشت سکته می کرد، حرف هایش چون خنجر به جان روح و روانم افتاده بود و داشت تکه تکه ام می کرد ولی من زخمی یک دندهی پنهان داشتم! دندهی چپ...
-برای من مهم نیست پژمان چه کثافتیه برای من فقط خان جان مهمه!
در صورتم هوار کشید:
-یعنی هر کی بهت بگه پول عملو میدم بیا شب خونهم میری!
تمام تنم به رعشه افتاد، امید داشت با تمام قوا و در کمال بی رحمی و نفرت قضاوتم می کرد.
-به تو ربطی نداره هر غلطی بکنم، به احترام تموم خوبی هات به خان جان جوابتو نمیدم برو بیرون.
با صدای بلند و هیستیریک قهقه زد.
-خوبی ها و مهربونی های من بها دارن دیگه! تسویه نکرده که نمیرم!
این امید را نمی شناختم! امید من برای مهربانی هایش فقط یک دلیل داشت آن هم مهربانی قلب و بزرگی روحش بود. این امید که از من بهای محبت هایش را می خواست امید نبود پست ترین آدم روی کره ی خاکی بود.
-کاری که من میگم رو میکنی تا پاک و پوک بشیم و برای همیشه از زندگیت میرم بیرون.
نزدیک تر آمد در صورتم خم شد تا هم قدم شود و چشم هایم را هدف گرفت و کم کم اخم هایش کمی بازتر شد و لحنش آرام تر و خشمش کمتر شد.
-دنبال راه حل بودی؟ من راه حل بهتری سراغ دارم، نه نیازه کلیه بفروشی نه بچه بیاری که یه عمر تو حسرت و عذاب وجدانش دیوونه بشی! اینم آخرین لطف و محبتمه بهت تا دلمو راضی کنم به رها کردنت.
نگاهش سمت دست های لرزان از حال داغانم سر خورد.
-دنبالم بیا بهت بگم.
پشت به من از اتاق بیرون زد و دنبالش دویدم.
-امید صبر کن...
-هیس هیس هیس فقط بیا و حرف نزن.
با قدم های بلند و محکم از خانه بیرون زد و به اجبار پشت سرش رفتم و در ماشین کنارش جا گرفتم هنوز در را نبسته گاز داد.
به صورتش نگاه کردم، آن سمتش بود نمی دانم قرمز شده بود یا نه، حقش بود بد حرف زد و جوابش بدتر از این بود، کجا داشت می رفت؟ راه حلش چه بود؟ نکند داشت از اینجا دورم می کرد که به قرار محضرم نرسم، با این فکر سریع سمتش چرخیدم و کج در صندلی نشستم.
-کجا داری میبریم امید؟
پر اخم بدون اینکه نگاه از جاده بگیرد کوتاه جواب داد: میرسیم میفهمی!
-یعنی چی؟ نباید بفهمم کجا میبریم؟ راه حلت چیه؟ نکنه باز داری دروغ میگی یهو شوکه م کنی! امید من کشش ندارم دیگه اگه داری دروغ میگی تمومش کن! خالی نشدی اون همه درشت بارم کردی!؟
romangram.com | @romangraam