#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_150


اخم هایش غلیظ تر شد.

-مگه تو به خاطر خان جان حاضر نشدی خودتو بفروشی و امضا بدی بچتم میفروشی!؟

باز گفت! باز گفت! از کوره در رفتم این حرفش عین هلاهل جگرم را می‌سوزاند.

-نگه دار!

پوزخند لبش را کج کرد و اعصاب من را خط خطی، با مشت به بازویش کوبیدم.

-میگم نگه دار امید!

با غصب بازویم را گرفت و صاف روی صندلی هلم داد.

-بشین سر جات و تا برسیم دهنت رو ببند.

بارها پیش آمده بود که با امید جروبحث کنم ولی هیچ وقت تا این حد بی ادب و خشمگین نشده بود، نمی دانم شاید حق داشت ولی من نمی توانستم بنشینم و دهانم را ببندم، اصلا منظورش از اینکه گفت تو حاضری خودت‌و بفروشی چه بود!

دوباره در جایم کج نشستم.


romangram.com | @romangraam