#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_147


زیپ چمدان را کشیدم و بلند شدم، باید کمی هوا می خوردم تا کله‌ی داغ کرده ام را از سوختن نجات دهم.

اوایل پاییز بود و هوا رو به سردی می رفت، شال بلند و بافتم را برداشتم و روی شانه‌هایم انداختم، برخلاف سر پر حرارتم بدنم یخ بسته بود و می لرزید، حالا به هر دلیل! فکر کردن به دلیلش چه فایده داشت!

از اتاق بیرون زدم، هوا هم سوز داشت، شال را بیشتر به خودم پیچاندم، چراغ اتاق امید و سهیل خاموش بود، ساعت یک را گذشته بود، خواستم سمت تخت ها بروم ولی پشیمان شدم، دلم تنهایی می‌خواست، حوصله‌ی هم صحبتی با هیچ رهگذری را نداشتم، در این خانه همه عادت داشتیم که خلوت هم را به هم بزنیم فقط برای اینکه نگذاریم کسی در خلوتش بمیرد...

سمت باغچه رفتم و از در کوتاهش وارد شدم، تاریک بود و فقط نور مهتاب کمی فضا را روشن کرده بود. به یاد روز سوپرایز شدنم از سمت امید و خواستگاری اش آهی کشیدم و قدم زنان راه افتادم...

به میان درخت ها رسیده بودم که صدای فریاد امید را شنیدم.

-پروا؟

قلبم حری ریخت!

-پروا!

الان کل محل را بیدار می کرد، سریع خودم را به حیاط رساندم، دانیال و فرشته خانم تنها ساکنین مانده در خانه به حیاط آمده بودند و امید برای پیدا کردنم با خشم به اتاقم سرک می کشید.

-کجایی پروا؟

نزدیک رفتم‌.

-من اینجاام چه خبرته امید!

از چشم هایش آتش زبانه می کشید، مچ دستم را گرفت و کشید، آن قدر محکم و پر قدرت که داخل اتاق پرت شدم، داخل آمد و در را پشت سرش چفت کرد.

شوک زده شده بودم!

در صورتم خم شد و فریاد کشید:

-داری چه غلطی می کنی! هان؟!

هر دو دستم خودکار روی گوش هایم قرار گرفت.

با خشم مچ هایم را گرفت و پایین کشید، ترسیده بودم مثل آن شب که گفت 《خفه شو》 و بعدش دیگر حرف نزد و مثل دیوانه ها با سرعت رانندگی کرد!

-پژمان کیه!

وای خاک بر سر شدم!

-پژ...

-پروا این‌قدر راحت اسمشو نیار دیوونه شدم می زنم می کشمت راحت میشم از دستتا!

توانایی هیچ حرکت یا صحبتی را نداشتم، از خشم کبود شده بود و عجیب بود که به او حق می‌دادم بکشتم و راحت شود.

romangram.com | @romangraam