#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_143


-میدونی یه مادر به جنین توی شکمش وابسطه میشه؟ به تکون هاش؟ به ضربان قلبش؟ به وجودش؟



نمی‌دانستم! من فقط می دانستم که خان جان نباید بمیرد.

-می دونم.

-میدونی که بعد از دنیا اومدن بچه اجازه‌ی دیدنش رو بهت نمیدم.

بهتر!

-مهم نیست.

-می دونی که دوشیزه ای و برای عقدت اجازه‌ی پدر و مادر لازمه.

این یکی مهم بود! خان جان فکر می کرد من و امید نامزدیم! وای از روزی که می‌فهمید چه کردم!

-پدرم فوت شده میدونید که، خان جانم تو آی سی یوعه، نمیشه یه کاریش کرد؟

سری تکان داد.

-میشه ولی بعدش باید تو جریان قرار بگیره چون به هر حال متوجه میشه.

بعدا را یک کاری می‌کردم، فوقش میگفتم مجبور شدم زنش شوم و بعدش هم بهانه می آوردم با هم تفاهم نداشتیم و جدا شدیم!



-به این فکر کردی که بعد از جدا شدنمون دیگه شانس الان رو برای ازدواج نداری!

چهره‌ی امید مقابل چشمم زنده شد.

-می دونم.

-نمیگم فقط نیتم کمک به توعه نه منفعت خودم تو اولویته ولی انتخاب تو دلیل داشت پروا، تو برای مادرت نیاز به کمک داری و من دلم میخواد کمکت کنم، به دختری که برای مادرش عضو بدنش رو داشت می‌فروخت، کارت خیلی ارزشمنده هر کسی انجام نمیده، برای من فرقی نمی‌کنه کی بچه‌م رو دنیا بیاره پروا، متاسفانه دنیا پر شده از زن‌هایی که تنگ دستی پر از اجبارشون کرده و حتی حاضرند با یه مبلغ ناچیز برای گذروندن امورات زندگیشون تمام عواقبی که برات شمردم رو زیر پاشون له کنن پس بدون من از سر بی رحمی تو رو انتخاب نکردم، برعکس چون دنبال یه راه بودی پررنگ شدی تو ذهنم... قهوه‌ت یخ کرد.

-ممنون نمی‌خورم.

-امروز میریم آزمایشگاه یه سری آزمایش و سونوعه که باید انجام بدی، منم میرم ناصر خسرو با اون آقا هماهنگ کنم بیاد بیمارستان بعدش هم با هم میریم محضر. خوبه؟

فقط آن قسمت که گفت برای خان جان کلیه میخردخوب بود! بقیه اش مرگ بود...

-آره، خوبه.



romangram.com | @romangraam