#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_142


روبروی پژمان در کافی شاپ نشسته بودم، تمام حس های بد دنیا در وجودم تلنبار شده و داشتند ویرانم می کردند ولی با سرسختی و به عشق خان جان دست سنگ پای قزوین را از پشت بسته و فرو نمی ریختم.

نگاهش همچنان نافذ بود ولی من دیگر نمی توانستم مستقیم به چشم‌هایش خیره شوم.

-می‌دونی چرا دیروز اون طور بی رحمانه و بد بهت پیشنهاد دادم؟

لبم را تر کردم، خیلی خشک شده بود.

-نه.

-چون باطن پیشنهادم واقعا همونقدر زشت و بی رحمانه‌ست، خواستم میزان بدیش دستت باشه و بعد تصمیم بگیری.

به چشم‌هایش نگاه کردم، این بشر را نمی‌شد درک کرد، گنگ بود! خاص بود! نمی دانم.

-حالا میدونی دیروز که پیام جواب مثبتت رو دادی چرا پاکش کردم؟

بی صدا جواب دادم: نه.

-چون هنوز یک شب نگذشته بود! آدما تو شب میفهمند کاری که می‌خوان انجام بدن خوبه یا نه! شب خوف داره! می خواستم خوف شب رو تصمیمت اثر کنه.

سرم را زیر انداختم و فنجان قهوه ام را به بازی گرفتم.

-خوب فکر کردی؟

بی انکه سر بلند کنم جواب دادم.

-حال خان جان خوب نیست.

-پروا تو چشم هام نگاه کن عادت ندارم با موی کسی حرف بزنم.

دستی به موهای بیرون ریختنه از شالم کشیدم وسر بلند کردم.

-آفرین‌! اول از همه میخوام بدونی که من زنم رو خیلی دوست دارم پس دنبال یه رابطه از سر هوس و تفریح نیستم.

نگاه دزدیدم، چقدر راحت عمق فاجعه را نشانم داد.

-به من نگاه کن لطفا.

سخت بود ولی من هم امروز سنگ پا شده بودم و خیره اش شدم.

-تو دختری پروا این ازدواج تجربه‌ی تلخی میشه برات، به اینش فکر کردی؟

فکر کرده بودم!؟ نه... من فقط می خواستم به خان جان فکر کنم.

-می دونم.

romangram.com | @romangraam