#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_141
-یه نفر که بچه دار نمیشه.
-آخی الهی خدا به خاطر این کار خیرش بهش یه بچه ی سالم و صالح بده.
پوزخند نقش لب هایم شد.
-اتفاقا نیتشم برا کمک همینه، گفته جای دویست ملیونی که خرج خان جان می کنه تا برام زنده نگهش داره باید براش بچه بیارم تا طعم بابا شدن رو بچشه اونم بابای بچه ای که از وجود خودشه!
با تحیر دستش را محکم روی دهانش کوبید که احتمالا جیغش را خفه کند.
-وای پروا چی داری میگی! تو که قبول نکردی؟
-چرا اتفاقا قبول کردم.
-تو دیوونه شدی پروا پس امید چی؟ تو و اون نامزد کردین.
-من مجبورم ساجده باید یه بچه بیارم براش و بعد جدا شیم از هم.
-تو غلط می کنی این کار رو کنی. دیوونه شدی؟ به عواقبش فکر کردی، داری با آیندهت بازی می کنی، اصلا امید به کنار خودت چی! فکر کردی راحته با این شرط زن کسی بشی! می دونی داغون میشی! اصلا این ها هم به جهنم حقته خریت تاوانم داره ولی فکر کردی که چجوری میخوای از بچهای که از گوشت و پوستته و نه ماه تو وجودت باهاش زندگی کردی بگذری! فکر کردی راحته! دیوونه میشی احمق.
-می دونمساجده همهی این ها رو می دونم ولی خان جانم داره میمیره حالمو میفهمی؟ تو رامینو داری که پشتت باشه ولی خان جانم مرد نداره خان جانم فقط منو داره، می دونی چرا این قدر داغونه چرا این قدر شکننده و پیر شده!؟ برای اینکه تموم عمرش جور بابام رو برام کشید و کار کرد و کار کرد و کار کرد تا من رشد کنم. خودت و بذار جام میشینی نگاه می کنی تا دنیا ضربهی آخر رو هم بهت بزنه؟ من نمی تونم ساجده غیرتم نمیذاره دست رو دست بذارم.
اشک در چشمهایش جمع شد.
-پروا نمیخوام بدبخت شی.
لنا را بوسیدم و بلند شدم، ساجده هم بلند شد، چشم هایش داشت درد می کشید.
-ساجده من روزی بدبخت میشم که خان جان پیشم نباشه، برام دعا کن ساجده.
در آغوشم کشید و به گریه افتاد.
-پروا روم سیاه هیچ کمکی از دستم بدنمیاد برا خان جان.
با دست آزادم پشتش را نوازش دادم.
-این چه حرفیه دیوونه تو خواهرمی و قول بده برام دعا کنی، خدا دعاهای منو نمیشنوه ولی شاید صدای تو رو بشنوه.
لنا را به آغوشش سپردم و سردرگم و حیران شده مین حیاط رهایش کردم و برای کمک به سهیل و امید رفتم، باید خودم را مشغول می کردم تا دق مرگ نشوم.
romangram.com | @romangraam