#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_144


تمام شد! مشکلم حل شد... خان جان خوب می‌شد فقط کاش زودتر زمان می‌گذشت و پژمان و بچه اش هم از زندگی ام حذف می‌شدند...

با همراهی پژمان به مطبی که خودش قرار گذاشته بود رفتم و آزمایش های اولیه را دادم، سالم سالم بودم آماده برای بارور شدن...

چه قدر روحم زخمی بود، انگار می‌دیدمش پر از خراش های ریز و درشت، سطحی و عمیق، از این آخری خون هم می آمد.

خدایا صبورترین بنده هایت چقدر کشش دارند؟!



سه روز گذشته بود و فردا قرار محضر داشتیم، قرار بود جز خانواده‌ی پژمان هیچ کس از ازدواجمان مطلع نشود ولی من نمی توانستم به امید نگویم می خواستم بعد از عقد با او صحبت کنم، می دانستم اگر قبل از عقد بگویم غوغا می کند و جلوی انجامش را می گیرد.

پژمان آپارتمان مبله ای در یکی از مجتمع های نزدیک محل کارم اجاره کرده بود، داشتم چمدان می بستم، از فردا دیگر به اینجا نمی آمدم، قصدم فقط بردن لباس هایمان بود، پژمان گفته بود وسیله‌ی اضافه نبرم.

چقدر دل کندن از این خانه سخت بود، این جا پر بود از خاطره ی شادی های دسته جمعی و شیطنت ها و عاشقانه های امید...

تقه ای به در خورد و پسوندش صدای دانیال آمد:

-پروا هستی؟

شال تا زده ام را روی دیگر لباس ها در چمدان انداختم.

-بیا تو دانیال.

در باز شد و داخل آمد.

-چی‌کار می کنی؟ چمدون میبیندی؟

-نه اورانیوم غنی می کنم!

خندید.

-منظورم اینه که تو هم داری بار میبندی بری؟

-هوم دیگه هممون رفتنی شدیم دیگه، شما چی جایی پیدا کردین؟

-نه هنوز، یه برنامه آبکی طراحی کردم برا اون پسر پولداره قرار شده این هفته پول بریزه کار رو تحویل بگیره یه چند تومنم از مسجد محل خالمینا قرض الحسنه گرفتیم بعدش یه جا پیدا می کنم.

-خوبه. چه زود برنامه رو طرح زدی تموم شد!

-اونی که قرار بود دوتایی انجامش بدیم رو نه یه بازی ساده طراحی کردم براش... پروا؟

-جونم؟

بلند شدم و مانتوهایم را از چوب رخت کمد جدا کردم که تا بزنم و در چمدان بچینم.

romangram.com | @romangraam