#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_139




تو مثله التماس من میمونی که یک شب روی شونه هاش چکیدم

سرم گرم نوازشهای اون بود که خوابم برد و کوچش رو ندیدم



صدایم می لرزید و دیگر ادامه ندادم.



صدای دست زدن سهیل باعث شد سریع واکنش نشان دهم.

-هیش سهیل بچه خوابه.

-بذارش تو رخت خوابش بیا یه دهنم با هم بخونیم!

خنده ام گرفت.

-دیوونه.

خندان کارتون به دست چشمکی زد و به اتاق ساجده برگشت.

آهی کشیدم، دلم برای سهیل هم تنگ می‌شد، مطمئنا بعد از این دیگر نمیدیدمش.

لنا خواب خواب بود ولی همچنان تکانش می دادم، انگار می خواستم مثل لنا به آرامش برسم...

چقدر دلم گرفته بود کاش از خواب بیدار می شدم و می دیدم تمام روزهای تلخ زندگی ام کابوسی بیش نبوده یا لااقل کاش از میان تمام درد هایم بیماری خان جان حذف می‌شد.



با آمدن ساجده لنا را بیشتر به سینه ام چسباندم.

در صورت دخترش خم شد و آرام گونه اش را بوسید و رو به من کرد.

-تو منبع آرامشی دختر ببین چه آروم تو بغلت خوابیده؟

به محبتش لبخند زدم و روی تخت نشستم‌.

-ساجده؟

-جونم ابجی؟

دلم لرزید، نیاز داشتم غم های تلنبار شده ی توی دلم را برای یکی بگویم و سبک شوم؛ چه کسی بهتر از خواهرم ساجده.

romangram.com | @romangraam