#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_137
صدای گریهی لنا دختر ساجده کل خانه را برداشته بود، کوله ام را به میخ روی دیوار حیاط آویزان کردم و مستقیم به اتاق ساجده رفتم، در باز بود و داخل رفتم.
تمام ظرف و ظروف و بقچه های لباس و رخت خواب هایش کف اتاق روی هم تلنبار بود.
-چیکار کردی ساجده ترکوندی که!
گریه کنان لنا را در آغوش گرفته و تکانش می داد.
به هق هق افتاد، هرگز ندیده بودم ساجده کم بیاورد!
جلو رفتم و لنا را از آغوشش بیرون کشیدم.
-جانم خاله گریه نکن عزیزم.
ننو وار در آغوشش گرفتم ولی همچنان گریه می کرد، طفلک صدایش هم نازک و ریز بود و در نمی آمد.
رو به ساجده پرسیدم: حالا خودت چرا داری گریه می کنی!
-نمی دونم دست تنها بودم رامین تا دوازده نمیاد لنا هم یک ساعته داره گریه می کنه، بخیه ها شکمم هم خونریزی کرده...
دوباره به گریه افتاد.
لنا را تکان تکان می دادم، نمی دانستم کدامشان را آرام کنم!
-گرسنه نیست؟
دوباره گریه اش قطع شد، فین فین کرد.
-شیرم خشک شده پروا سیرش نمی کنه اصلا! زنگ زدم رامین اومدنی شیرخشک بخره.
-آخ ساجده کم مونده اشک منم در بیاری! برو بگیر بشین با اون شکمت نمیخواد کار کنی! یه آب قندی چیزی بده بدم فعلا آروم شه تا رامین بیاد
رو به حیاط پسرها را صدا زدم.
-امید... سهیل؟ امید؟
هر دو یاالله گویان داخل اتاق آمدند و قبل از اینکه من لب باز کنم خودشان دست به کار شدند.
شیشهی آب قند را از دست ساجده گرفتم، به محض قرار دادنش روی لب هایش آرام شد و با ولع شروع به مکیدن سر شیشه کرد و به جز من و ساجده لبخند را روی لب های سهیل و امید هم آورد.
هر دو آرام گونه ی لنا را لمس کردند.
از اتاق بیرون رفتم و در حیاط همان طور که شیشه را در دهان لنا نگاه داشته بودم به صورت گرد و معصومش خیره شدم.
ذهنم ناخودآگاه سمت پژمان کشیده شد، یعنی باید نوزادی به شیرینی لنا به دنیا می آوردم؟! تصورش برایم خیلی سخت بود، من حتی به ازدواج هم فکر نکرده بودم و تصویر درستی از زندگی زناشویی نداشتم چه برسد به مادر شدن! مادر... میشدم یکی مثل خان جان، مادر...
romangram.com | @romangraam