#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_136
دوباره پیامش را خواندم، صددرصد دیوانه بود؟!
پیامم را نخوانده بود و پاک کرده بود!
نکند پشیمان شده باشد! ترسیدم...
غرورم را هم زیر قدم های مادرم گذاشتم؛ غرور من که از بهشت بالا تر نبود!
نوشتم:
《پشیمون شدین؟》
جواد داد:
《پای پیشنهادم هستم، اگه صبح پیام دادی میبینمت.》
نفسی از سر آسودگی خیال کشیدم.
هوا داشت تاریک میشد.
امید: پروا جان؟
نگاهش کردم، کی رفته و آب میوه خریده بود! از دستش گرفتم میل نداشتم ولی دو روز بود چیزی نخورده بودم!
سهیل لیوان آب میوه اش را مچاله و داخل سطل زباله شوت کرد و کنارم نشست.
-پروا موندن ما اینجا الکیه بریم خونه؟ ساجده داره اسباب اثاثیه ش رو جمع می کنه با یه بچه و شکم پر بخیه، گناه داره کمکش کنیم گلی که ول کرده رفته خونه ی دخترش و انگار می خواد کلا اونجا بمونه با هومن رو در رو نشه، فرشته خانومم خودش هزار تا کار داره نمی تونه به ساجده هم کمک کنه، از طرفی هم خودمونم باید وسایلامونو کارتون کنیم، آخر شب دوباره میایم سر می زنیم خوبه؟
بی چانه زدن برای ماندن بلند شدم و در میانشان راه افتادم.
-چه زود همه خونه پیدا کردن.
سهیل مغموم سری تکان داد:
-خونه کجا بود هر کی یه جور آواره شده!
-یعنی چی؟
-صاحب کار رامین یه باغ تو حاشیهی شهر داره نیاز به نگهبان داشته به رامین پیشنهاد کار داده قبول کردن. یعنی چاره ای نداشتن، خوبه، هم سرپناهشونه هم حقوق میگیرن.
آن 《خوبه》 که سهیل با آن لحن بیان کرد از صد فحش بدتر بود!
romangram.com | @romangraam