#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_135


باید با تنها راه حلم تماس می‌گرفتم.

-پروا؟

اشک هایم را پس زدم، من راهش را پیدا کرده بودم چرا باید ضعف نشان می دادم! وقتی امید و سهیل که نسبت خونی ای با مادرم نداشتند از فروش قلبشان حرف می زدند پس من برای نجات مادرم باید از خودم می گذشتم.



-نمیذارن اینجا بمونیم صد دفعه اومدن اخطار دادن پاشو بریم محوطه ی پایین بیمارستان.



-نمیذارن ببینمش؟ یه نظر؟

نگاه امید پر از حراص شد! می دانستم از این مدل آرام بودنم می ترسد و حق داشت! فقط وقتی این طور آرام وانمود می کردم که در دلم سونامی برپا بود!

-چرا میذارن ولی الان نه.

سری تکان دادم و لبم را برای جلو گیری از ریزش اشک هایم گاز گرفتم.

بلند شدم و راه آمده را در پیش گرفتم، به زودی خان جان خوب خوب می‌شد و میدیدمش؛ نه یک نظر! ساعت ها به تماشایش می نشستم.

توی محوطه روی نیمکت نشستم، امید و سهیل تکیه به درخت ایستادند، بیچاره ها را به غصه انداخته بودم از کار و زندگی افتاده بودند.

گوشی ام را دست گرفتم و شماره ی پژمان را 《تنها راه حل》 سیو کردم.



دست هایم می لرزید، دلم بیشتر...

اما تنها مرد زندگی خان جان من بودم باید مردانگی به خرج می دادم برایش... شاید هم برای خودم! من برای خودم باید از خودم می گذشتم.



برایش نوشتم:

《سلام من موافقم》

و ارسال کردم.

به صفحه چشم دوختم و چند لحظه بعد جواب داد:

《پیامت رو پاک کردم فردا صبح پیام بده》

با بهت به صفحه موبایل خیره ماندم!

romangram.com | @romangraam