#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_134


نمی‌فهمید نگفتن ماجرا بیشتر از گفتنش دارد از پادرم می آورد!



در شیشه ای منحوس باز شد و بی توجه به امید سمت در برگشتم، کسی که روپوش سفید می پوشید دکتر بود دیگر!

-آقای دکتر حال مادرم چطوره؟

نگاهی به امید و سهیل که پشت سرم ایستاده بودند کرد.

-گفتنی ها رو به آقایون گفتم.

از کوره در رفتم.

-من دخترشم به من باید بگید!

اخم هایش در هم شد.

-بیمارتون وضعیتش اصلا خوب نیست نمی تونیم به بخش انتقالش بدیم.

همین... به همین راحتی سقف بیمارستان را روی سرم آوار کرد، از کنارم گذشت و رفت.

دست امید بود یا سهیل که روی شانه ام نشست، سریع فاصله گرفتم و اشک هایم فرو ریختند.

-لعنتیا بهم دروغ گفتین آره؟ دروغ گفتین حال خان جان خوبه... بی انصافا اون مامانمه چرا ازم مخفی کردید حالشو...

سهیل جلو آمد، امید که اصلا روبراه نبود.

-دروغ نگفتیم پروا همه‌ش یک ساعته که حال خان جان به هم خورده و منتقلش کردن اینجا.



-چه خاکی تو سرم کنم سهیل؟

-نگران نباش همه چی درست میشه؟

-چی درست میشه از کجا؟

امید سهیل را از مقابلم پس زد. چشم هایش دو کاسه‌ی خون بود.

-کلیه‌م رو می فروشم قلبمو می فروشم هر راهی که فکرش رو کنی تو فقط نترس خب؟ درستش می کنم.

مستاصل رفتم و روی نیمکت نشستم و سرم را بین دست هایم گرفتم

امید خبر نداشت، من همه ی این راه ها را رفته بودم، نشد نمی شد نمی شد...

romangram.com | @romangraam