#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_133
-نگران نباش از بخش بیا بیرون دست راست رو تا آخر سالن بیا سمت چپ ما رو میبینی.
تماس را قطع کردم و تقریبا دوان دوان خودم را به جایی که آدرسش را داده بود رساندم.
امید و سهیل پشت در اتاق مراقبت های ویژه بودند! وای!
قلبم فرو ریخت و به زحمت پاهایم را وادار به حرکت کردم، هر دو از روی نیمکت بلند شدند، نگاهشان پر از زخم بود!
نمی دانستم از کدامشان سوال کنم و چشمم بین هر دو حرکت می کرد.
-چی شده؟
سهیل مسلط تر بود پیش آمد.
-چیزی نشده بشین، تو چرا همهش در حال سکته ای!
-سهیل تو رو خدا خان جان چرا تو آی سی یوعه!
هر دو شانه ام را گرفت و سمت پایین فشار داد و مجبورم کرد روی نیمکت بنشینم.
-بده بیشتر مراقبش باشن؟
فکر می کرد با بچه طرف است!؟
به امید نگاه کردم، با درد چشم بست و پشت به من ایستاد!
یا حسین!
سریع بلند شدم و مقابلش ایستادم.
- امید چی شده بگو؟
خواست مثلا برای آرام کردنم صورتم را قاب بگیرد که با عقب کشیدن سرم مانع شدم.
-امید بگو دیگه نمیبینی دارم پس می افتم.
-هیش آروم باش پروا تا بگم.
بی هیچ اراده ای مشتم را روی سینه اش فرود آوردم،
-بگو لعنتی دروغ گفتی حالش خوبه آره؟
romangram.com | @romangraam