#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_131
اما امید...
چشم های زیبا و مهربانش مقابل چشم هایم نقاشی شد! داغون میشد... اما خان جان... وای چرا افکارم این طور پریشان بود اصلا نمی توانستم ذهنم را مرتب کنم.
بی هوا از روی صندلی بلند شدم، پیشخدمت و پژمان هر دو نگاهم کردند، به لکنت افتادم.
-م... من... برم...
نفسم را فوت کردم تا ارام شوم و بتوانم کلمات را درست ادا کنم.
-من باید برم با اجازتون.
نایستادم مانعم شود گرچه انقدر خونسرد بود که بعید می دانم ککش هم گزید! از رستوران بیرون زدم.
پیشنهادش آزاردهنده بود و دلم نمیخواست کالبدشکافی اش کنم، کاش از ذهنم پاک میشد، اما یکی در درون فریاد می زد خوب یا بد، زشت یا زیبا، آرامبخش یا آزاردهنده، خان جان روی تخت بیمارستان منتظر معجزه است... یک بچه چند تومان می ارزد؟ بازی با آینده ام چه؟ همان اتفاق هایی که دلم شکافتن کالبدش را نمی خواست چه؟ مرگ روح و روانم میشد... بازی با دل امید چند می ارزید؟
قیمت هیچ کدام را نداشتم ولی قیمت خان جان دستم بود؛ به دنیا می ارزید بودنش...
کاش چشم هایم مثل انسان های دیگر عادی میبارید نه فقط گاهی! الان نیاز داشتم کنار خیابان بنشینم و های های گریه کنم؛ برای تصمیم سختی که نگرفته بودم ولی خودم هم می دانستم تهش به تسلیم ختم میشد و این اعلام موافقت نکردنم فقط برای این بود که داشتم برای مرگ زودهنگام دلم عزاداری می کردم.
گوشی ام زنگ خورد، کوله ام را دست گرفتم و گوشی را بیرون کشیدم.
ای وای امید آسیبی که تو از این تصمیم کبری ببینی کم از آسیب دل و روح من نیست!
-جانم؟
-سلام عشقم.
تلخند زشتی روی لبم آمد.
-سلام.
لحنش نگران شد.
-خوبی پروا؟
آهی بی صدا کشیدم.
-آره، تو خوبی؟
-خوبم.
بی اراده عذر تمام بدی هایم را خواستم.
- ببخش امید.
romangram.com | @romangraam