#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_130


-اوهوم، من همسری دارم که عاشقانه دوستش دارم هشت ساله که ازدواج کردیم ولی نازاست، همه‌ی راه ها رو رفتیم ولی جواب نداده... همسرم به شدت افسرده شده و ازم خواسته که از شیرخوارگاه بچه ای رو به فرزندی قبول کنیم، اما... خب با تمام علاقه‌م به شیدا نمی تونم این کار رو کنم! به چند دلیل یکی این که من بیمار نیستم و می تونم از وجود خودم صاحب فرزند بشم، دوم این که مسئولیت بچه ی مردم رو قبول کردن کار خیلی دشواریه، سوم این که اگر بنا به هر دلیلی فرزندم راه رو کج رفت شرمنده ی خودم باشم نه پدر و مادر اون بچه!

نمی فهمیدم این ها را چرا به من می گوید! گیج شده پرسیدم: خب من باید چی‌کار کنم؟

-بچه بیار برام!

ان قدر صریح و رک گفت که از شدت حیرت صدایم کل رستوران را برداشت!

-چی بیارم؟

دستش را روی بینی اش گذاشت.

-هیش!

نگاهم بین مشتری های رستوران چرخید، آن هایی که در نزدیکی میز ما نشسته بودند متوجه صدای بلندم شده بودند.

آب دهانم را فرو خوردم و مثل خودش میخ چشم هایش شدم تا بفهمم چه در سرش می گذرد.

روی میز سمتم خم شد.

-پیشنهادم این بود که به طور پنهانی با من ازدواج کنی و بعد از بچه دار شدن از هم جدا بشیم من یکی از عضوهای مهم تنت رو میخوام! در واقع پاره‌ی تنت، بچه‌ت.

حسی به ان پاره‌ی تنی که به یک موجود واهی داد نداشتم ولی از پیشنهاد ازدواجش به کما نرفتم خیلی بود!

-دارین شوخی می کنید؟

اخم ریزی کرد.

-من کاملا جدی ام ولی اجباری در کار نیست می تونید برید و مفصل فکر کنید و تمام عواقبش رو در نظر بگیرید و با اگاهی کامل تصمیم قطعی رو بگیرید.

-خب... خب...

چه می‌خواستم بگویم از ذهنم پرید!

لیوان آب را برداشتم و تا قطره ی آخرش را سر کشیدم.

پیشخدمت غذا ها را آورد و مشغول چیدن روی میز شد و من فرصت پیدا کردم حرف ها و درخواست پژمان را در ذهنم هضم کنم!

میخواست زن موقتی اش شوم تا برایش بچه بیاورم و بعد بچه را ببرد و به زنش بگوید از پرورشگاه گرفته.

کاملا شیرفهم شدم و تازه مغزم به کار افتاد و اولین اخطاری که داد واکنش امید بود!

دومین اخطار کلیه های از کار افتاده ی خان جان...

باید چه کار می کردم! بچه که مهم نبود! به نظرم بچه ای که پدرش را نخواهی خودش را هم نخواهی خواست! اصلا هیچ تصوری از مادر شدن نداشتم!

romangram.com | @romangraam