#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_129


لبش به لبخند رو به بالا کشیده شد.

-از رنگ و روتون پیداست!

معذب شدم، پوستم سفید بود و خیلی سریع رنگ عوض می کرد! امروز هم که از لوازم آرایش استفاده نکرده بودم.

خودش غذا سفارش داد.



-ببخشید آقا پژمان من خیلی مشتاقم راه حلتون رو بشنوم میشه زودتر بگین، واقعا نگران مادرم هستم.

-بله درکتون می‌کنم، من هم اهل حاشیه رفتن نیستم، اوم...

مکث کوتاهی کرد، دست هایش را روی میز در هم قلاب کرد و طبق عادت یا شگردش در چشم هایم خیره شد.

-تو انقدر کمک به مادرت یا بهتره بگم زنده موندن مادرت برات مهمه که خواستی یکی از اعضای بدنت رو بفروشی.

لبم را داخل دهانم کشیدم تا صبور باشم. نمی فهمیدم منظورش چیست!

-ولی نشد! من یه پیشنهاد دارم برات می تونی قبول کنی می تونی قبول نکنی هیچ اصراری ندارم.

آرام و بی اراده پرسیدم: چی؟

-من هم یه عضو از بدنت رو میخوام در ازاش تمام مخارج بیمارستان و پیوند رو متقبل میشم!

آن‌قدر راحت گفت یک عضو از بدنت را میخواهم که مو به تنم سیخ شد و آب دهانم تلخ تلخ‌... چه عضوی از بدنم را میخواست! دست؟ پا؟ چشم؟

آینه بدست نگرفته هم می دانستم رنگ صورتم به ماست پاتک زده!

لیوان را از بطری آب وسط میز پر کرد و خشک و جدی سمتم گرفت.

-بخور چرا ترسیدی!

مردک انگار می خواست گوشت از قصابی بخرد میگفت عضو بدنت را میخواهم! تازه می گفت چرا ترسیدی!

از شوک اولیه خارج شدم، اگر دهانم تلخ نبود دستش را پس می زدم‌.

لیوان را گرفتم و دو جرعه نوشیدم.

-بهتری؟

دست هایم را دور لیوان روی میز قفل کردم.

-خوبم، میشه ادامه بدین؟

romangram.com | @romangraam