#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_128


-آدرس رو براتون مسیج می کنم، ساعت یک اونجا باشین، مشکل زمانی که ندارین؟

-نه خوبه.

-اوکی پس میبینمتون.

تماس را قطع کردم، یعنی راه حلش چه بود!

لب حوض آبی به صورتم پاشیدم و به اتاق رفتم، پیامک امد آدرس یک رستوران در نزدیکی مطب اقای دکتر بود، می دانستم کجاست.

شماره ی امید را گرفتم و بله! حدسم درست بود و دلش نیامده بود بیدارم کند و خودش به بیمارستان رفته بود، برایش گفتم کمی کار دارم و عصر به بیمارستان می روم.

با امیدواری لباس هایم را تن زدم و کوله‌ی کوچکم را برداشتم و گوشی و کیف پولم را داخلش انداختم و از خانه بیرون زدم.

یعنی شخصی را که کلیه‌ اهدا کند پیدا کرده بود! شاید هم کلیه با قیمت مناسب! حدس دیگری به ذهنم خطور نمی‌کرد.

از این سر شهر تا آن سر شهر رفتن نزدیک دو ساعت زمان برد ولی راس ساعت یک به رستوران رسیدم.

لبخند به لب دستی به شالم کشیدم و سرشانه های مانتوام را مرتب کردم و وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم، عینک دودی ام را روی موهایم هل دادم و داخل رستوران پا گذاشتم، حال خوبم از پیدا شدن راهی برای بهبودی کامل خان جان بود، پژمان را در نگاه اول طوری شناختم که حس کردم می‌شود رویش حساب کرد.

چشم چرخواندم در انتهای رستوران پشت میزی نشسته بود و با گوشی اش مشغول صحبت بود. با قدم های آهسته سمتش راه افتادم و همزمان با رسیدنم مکالمه اش هم پایان یافت، لبخند به لب به احترامم بلند شد.

لبخندش را جواب دادم.

-سلام.

-سلام، بفرمایید.

روی صندلی مقابلش نشستم و بعد از من نشست.

-خوب هستین؟

مثل دیروز نگاهش از طریق چشم هایم تا مغزم نفوذ می کرد!

-ممنون، ساحل جان خوبه؟

-خبر نداره که باهاتون قرار دارم.

تای ابرویم بالا پرید که ادامه داد: دوست ندارم کسی تو تصمیماتم دخالت کنه، حس کردم دوتایی صحبت کنیم و تصمیم بگیریم بهتره.

با اینکه مفهوم جملاتش را درک نکردم ولی سری تکان دادم و الکی گفتم: بله درسته!

-ناهار چی میل دارین؟

-ممنون من تازه صبحانه خوردم.

romangram.com | @romangraam