#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_126


حلقه‌ی ساده و تک نگین دور انگشتم را لمس کردم، نشان امید بود.

-می‌ترسم یه روز خان جان نباشه، می‌ترسم راهی برا خوب شدنش پیدا نکنم... نحسی گردن همه‌ی اعضای این خونه رو گرفته داره خفشون می‌کنه، منو از همه بدتر انگار عدد شانسم سیزدهه امید...

-دستتو بده؟

متعجب پرسیدم: چی؟

دست چپم را گرفت و مشتم را باز کرد و با خودکاری ک از جیبش در آورد کف دستم به لاتین نوشت 13.

-ببینش پروا اگه یک یکم خم بشه سمت سه میبینی که حتی سیزده هم عاشقونه‌س، رو هیچ اتفاقی اسم بدشانسی نذار، راه حلش پیدا میشه.

به قلبی که با عدد سیزده در کف دستم درست کرده بود نگاه کردم...

امشب یک حال عجیبی بودم! شاید از تنهایی بود، شاید هم به خاطر دوری ام از خان جان بود ولی... امید را امشب بی هیچ پریشانی و ترسی می‌خواستم.





چشم هایش هنوز هم تشویقم می کرد که غرقشان شوم... شاید بعد از عمل پیوند خان جان نرم می‌شدم و سختی هایم را خاک می کردم و به عدد سیزده کف دستم که اصلا نحس نبود فکر می کردم...

از کنارش بلند شدم، دیوانه شده بودم! نه به آن همه سرسختی هایم نه به این وا دادن هایم! تقصیر من نبود چشم‌های امید رسم افسونگری بلد بود!

-شب بخیر امید.

-برو عزیزم به هیچی فکر نکن قول میدم یک ماه نشده خان جان پیشمون باشه.

حرفش قوت قلبم شد و لبخند زدم.

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم، دم دم های صبح خوابم برده بود و برای همین هنوز کسل بودم، با چشم های نیمه بارم به شماره‌ی ناشناس روی گوشی ام نگاه کردم و خوابالود جواب دادم.

-بله؟

صدایم ته حلقی اول صبح بود.

-پروا خانوم؟

در رخت خواب نیم خیز شدم، سرفه ای کردم تا صدایم صاف شود.

-بله خودم هستم، بفرمایید؟

-پژمانم برادر ساحل، ببخشید مثل این‌که خواب بودین؟ فکر می کردم بیمارستان باشین!

با شتاب در جایم نشستم.

romangram.com | @romangraam