#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_125


-این‌که تو چشمام غرق بشی و منکر احساست بشی!

سبزهای براق و روشنش جوری هر دو چشمم را محسور کرده بود که نمی توانستم نگاه بدزدم، سرش را نزدیک تر آورد.

-بگو پروا.

گیر داده بود و نمی فهمید الان که شکننده ام از هر چه منطق و عقل است خلع صلاحم و فقط نیاز به بودنش دارم.

-دوست داری بگم؟

-آره دوست دارم بگی اگه می‌تونی!

به خنده افتادم.

-خان جان یه چیز باحالی میگه همیشه امید الان دقیقا تو رو اون شکلی دیدم.

از خنده ام لبخند پررنگی زد.

-چه شکلی؟

-خان جان میگفت بعضی آدما انقدر بلدن که چهل تا روباه تو شکمشون راه برن دم یکیشون به دم اون یکی نمی خوره! الان تو دقیقا اون آدمه ای!

سرش را رو به آسمان گرفت و با لذت خندید و دلم برای خنده هایش ضعف رفت، مثل همیشه، خنده هایش زیباترین صحنه‌ی هستی بود...

-چرا این فکرو کردی!

-چون می دونی کِی چی بگی، کِی چی بپرسی، کِی آدمو ضربه فنی کنی که نتونه از جاش بلند شه.

با شیطنت صورتش را تا چند سانتی‌متری صورتم پیش آورد.

-میشه دقیق بگی چجور ضربه فنی شدی!

با خنده به عقب هلش دادم.

دلم برای شوخی هایمان تنگ شده بود، چند وقتی بود که بینمان فقط تلخی بود.

-نه نمیشه بگم پررو میشی!

سرش را کج کرد *"و دلبرانه دیوانه ام کرد!

-اولش‌و کار ندارم ولی دست و پا نزن آخرش مال خودمی عین همه‌ی فیلم فارسی ها!

سرم را عقب کشیدم که خندان چشمک زد.

دلم میخواست نترسم ولی وضعیت خان جان نمی‌گذاشت فکرم متمرکز شود.

romangram.com | @romangraam