#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_124


خوابم نمی‌برد، دلم در بیمارستان پیش خان جان بود و جای خالی اش در خانه آزارم می‌داد‌.

بی انصافی نکنم با وجود تمام مشکلاتمان همیشه بساط خنده و شادی در این حیاط و خانه محیا بود و حالا... انگار گرد غم به خشت خشتش پاشیده بودند و نفس کشیدن عین خفه شدن شده بود.

روی تخت وسطی که روبروی حوض بود نشستم و به تصویر ماه کاملی که میان آب می‌رقصید زل زدم، ذهنم به سال ها قبل کشیده شد، از پدرم خاطرات زیادی نداشتم، همان چند تا هم آنقدر گنگ بودند که شک داشتم اصلا خاطره باشند! مثل توهم مثل خوابی که هزار سال پیش دیده باشم و به وجودش در واقعیت شک داشتم اما یک صحنه در ذهنم حک بود یک صحنه از محبت پدرم وقتی که چهار ساله بودم و دلم گرفتن ماه از حوض را می خواست و او خودم را ماه شب چهارده می‌خواند...

آه، شاید اگر کمی تحملش بیشتر بود و ضعیف عمل نمی‌کرد، نه خودش فنا می‌شد نه حال خان جان این طور بود! به هر حال مرد بود بار زندگی را به دوش می کشید تا ماه شب چهارده اش این طور بی قرار و درمانده زیر بار مشکلات کمر خم نکند، بعد از سال‌ها امشب کمبود پدر را با تمام وجود حس می کردم.

قامت بلند امید کنار تصویر ماه افتاد. سر بلند کردم.

-نخوابیدی؟

تخت را دور زد و کنارم روی تخت جا گرفت.

-چرا یه چورت زدم، تو چی؟

سر بالا انداختم.

-نه.

-هنوز به هومن فکر می کنی؟

-نه به چیزی فکر نمی کردم.

لبخند به لب توبیخم کرد!

-دروغگوی خوبی نیستی!

چشم هایش را هدف گرفتم، دلم می‌خواست ساعت ها نگاهش کنم ولی توقعی ازم نداشته باشد، نخواهد که همراهش شوم نخواهد که به چیزی جز حضور و چشم هایش فکر کنم، در این خانه که همه حیران زندگی خود شده بودند و خان جان روی تخت بیمارستان بود امید را تنها پناهم می‌دیدم، پررنگ شده بود برایم... اگر نبود چه می شد!؟ داشتنش ترس داشت ولی نداشتنش وحشتناک بود.

-پروا بگو 《نمی‌خوامت》.

یکه ای خوردم و نگاه ماتم حرکت گرفت.

-چی؟

-الان که غرقی بگو نمی‌خوامت تا باور کنم.

قلبم لرزید شاید هم ترسید.

-وقت گیر آوردیا!

-سخته گفتنش؟

-چی؟

romangram.com | @romangraam