#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_122
نتوانستم جمله ام را تکمیل کنم آخر دختر بودم و حرف های مردانه به من نمی آمد!
از مقابلم بلند شد، چقدر هم زیبا و جذاب بود.
از پشت سر به قامت بلند و هیکل ورزیده اش خیره شدم.
دست هایش را لا بلای موهای مواجش فرو کرد.
-مرد نیستی پروا! اولش برا رفع نیازم بود ولی بعدش دیدم پول داره خونه داره ماشین داره خوشگله! مثلا ولش می کردم می اومدم به مامانم می گفتم زن بگیر برام بهتر از مرسده برام پیدا می کرد! واقعیت زندگی ما اینه پروا! مادر من باورش نشده پدر من کلاهبرداری کرده و تمام اموالش توقیف شده و الان تو زندانه و ما دیگه هیچی نداریم! روزی که بهش گفتم زن بگیر برام نیاز دارم که ازدواج کنم نشست پای حرف دلم ببینه چرا گیر دادم؟! فقط یک کلام می گفت تا خونه و زندگی جمع نکنی هیچ دختری رو نمیذارم بدبخت کنی... کو پروا!؟ کو پول؟ کو کار؟ کو خونه؟ من همون روزای اول که تبم خوابید فهمیدم چه گوهی خوردم ولی نشستم دودوتا چهارتا کردم دیدم اگه مرسده رو طلاق بدم باید حداقل ده سال جون بکنم دوزار پول برا خریدن یه حلقه و چهارتا تیکه لباس و اجاره ی یه دخمه درارم تا بلکه مامان به خودش بجنبه برام استین بالا بزنه! الان زندگی دارم راحتم کنار اومدم با همه چی! برو بهش بگو گریه و شیون نکنه من راضی ام من راحتم من دیگه هیچ دختری رو بدبخت نمیکنم مرسده خیلی شیک بدبختم کرده... بهش بگو من کنار اومدم، با چروکای ریز زیر چشمش که زیر چشم من نیفتاده هنوز، با موهای رنگ کردهش که برا پنهون کردن تارهای سفیدشه و با موهای یک دست مشکی من تضاد نکبتی داره! من کنار اومدم با اینکه عین عروسک ببرتم پیش دوستاشو به خودش بباله شوهرش همسن پسرشه، کنار اومدم با اینکه من نمیتونم اونو ببرم پیش دوستام و کلاس بذارم که زنم دوبرابرم سن داره... بهش بگو من خیلی وقته کنار اومدم تو هم کنار بیا...
به کتش ک روی زمین افتاده بود چنگ زد و سریع از اتاق بیرون زد، آن قدر تحت تاثیر علت کارش قرار گرفته بودم که دقایقی به همان حال ماندم تا اینکه امید صدایم زد.
-پروا؟
بی اراده نگاهم بالا کشیده شد.
-جان؟
لبخند کمرنگی زد و کنارم روی زانو نشست.
-خوبی؟
-رفت؟
-بیست دقهس رفته.
-چیکار کرده با خودش! باورم نمیشه!
موهایم را پشت گوشم زد.
-باورش سخت نیست. همسر اول مرسده ادم عیاشی بوده طلاق میگیره و کل مهریه ش رو هم یه جا میگیره، الانم هومن رو سفت و سخت چسبیده از دستش نده آخه نقطه مقابل شوهر اولشه...
پوزخندی زد و ادامه داد: تو دنیایی که پیدا کردن منبع رفع نیاز مردونه مثل خریدن یه چیپس از بقالیه هومن زن میخواسته نه... پوف! مرسده هم دیده پسر سالمیه پیشنهاد ازدواج داده و از هر نظر تامینش کرده.
هومن دامادسرخانه ی نیازش شده بود!
چشم هایم گرد مانده بود به علاقه ای که سرچشمه اش نیاز بوده، آن هم به زنی هجده سال بزرگتر از خودش با یک بچه ی همسنش!
romangram.com | @romangraam