#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_119


انگار امید به زور جلوی دهان هومن را گرفته بود که جواب مادرش را با درشتی ندهد.

مقابل پای گلی جون نشستم، رنگش انقدر سرخ شده بود که هر لحظه ممکن بود سکته کند.

-خوبین گلی جون؟

در آغوشم کشید.

-چه خوبی ای پروا جان؟! هومن آتیش زد به زندگی و آبرومون!

آرام از آغوشش بیرون آمدم و بازوهایش را برا تسلی نوازش دادم، مثل ابر بهار اشک می ریخت، به هق هق افتاد و فرشته خانم پریشان و مستاصل کنارش نشست‌.

-آروم باش گلی بذار حرف بزنه ببین جریان چیه اصلا! دو ساعته سر یه برگه داری زجه می زنی و مجال نمیدی حرف بزنه.

میان هق زدن هایش نالید:

-دیگه چه حرفی بزنه! زن گرفته سندش هست! مجال بدم بره برداره بیارتش!

باورم نمی‌شد هومن زن گرفته باشد! آن هم پنهانی!

بلند شدم و در حیاط چشم چرخواندم، سهیل و دانیال روی تخت نشسته بودند ولی امید و هومن نبودند.

سمتشان راه افتادم.

-امید و هومن کجا رفتن؟

هر دو ناراحت پوفی کشیدند!

دانیال: هومنِ دیوونه رو برد تو اتاقش ارومش کنه.

سهیل: خان جان چطوره؟

-خوبه بردنش برا دیالیز.

به اتاق امید اشاره کردم و پرسیدم:

-چه گندی زده هومن؟

سهیل: روانی دو ساله یه زن چهل ساله رو صیغه کرده تازه گندش در اومده مادرش فهمیده!

کنارشان نشستم.

-باورم نمیشه!

دانیال: باورت بشه سندش موجوده!

romangram.com | @romangraam