#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_118


-بس که دیوونه ای! بادمجون بم آفت نداره!

-ببین منو.

مطیع کمی گردنم را چرخواندم و نگاهش کردم ولی تکیه‌ی سرم را از شیشه جدا نکردم.

-آروم نباش پروا.

منظورش را خوب می‌فهمیدم ولی آهسته پلک زدم.

-چی‌کار کنم؟

-حرف بزن باهام، تلخ باش عیب نداره ولی این‌جوری آروم نباش!

از شیشه به بیرون خیره شدم.

-خوبم امید نگرانیت بی مورده بریم خونه.

صدای آه کشیدنش را شنیدم و ماشین را به حرکت انداخت، چشم بستم و باز برای پیدا کردن راه حل مشکلم فکر کردم، عقلم به جایی قد نمی‌داد!

ماشین متوقف شد.

-پروا جان خوابی؟

به خانه رسیده بودیم، تکیه‌ی سرم را از شیشه برداشتم و در را باز کردم و پایین رفتم، صدای داد و فریاد ضعیفی که انگار از خانه‌ی ما بود باعث شد هشیار شوم.

-امید صدای هومنه؟

گوش تیز کرد و سریع جواب داد: آره بدو.

سمت در خانه دویدم، در ماشین را قفل کرد و پشت سرم دوید و وارد حیاط شدیم‌، پرده را که پس زدم از دیدن وضعیت آشفته‌ی حیاط چشم هایم گرد شد، حیاط پر شده بود از کارتن های پخش و پلا و ظرف و ظروف شکسته، تخت های دور حوض هم بی نظم و جا‌بجا شده بودند، گلی جون روی پله ی ورودی اتاق ساجده نشسته بود و فرشته خانم شانه هایش را ماساژ میداد و گلی جون سر هومن فریاد می‌کشید: شیرم‌و حرومت می‌کنم پسره‌ی ناخلف سرخود.

هومن دو ضربه‌ی محکم به پیشانی خودش کوبید و هوار زد: روانیم کردی مامان! گناه کبیره کردم مگه!

امید سمت هومن رفت و من مانده بودم کدام سمت بروم و در آخر گلی جون را انتخاب کردم.

گلی جون از کوره در رفت.

-گناه کبیره نکردی! اتفاقا ثوابم کردی، یه بیوه زن همسن مادرت رو گرفتی از تنهایی سر پیری دق نکنه!

به گوش هایم شک کردم که درست شنیده یا نه!

سلام هم ندادم و با حرکت سر از ساجده که بچه به بغل بالای سر گلی جون نگران بود لب زدم: چی شده؟

با تاسف سر تکان داد و به هومن اشاره کرد.

romangram.com | @romangraam