#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_117


امید: خیالتون راحت خان جان دنیا رو با تمام بدی هاش مجبور می کنم برای پروا فقط بخنده!

می‌خواست جان بکند تا من راضی باشم... من این را نمی‌خواستم!

به چشم دیده بودم که چه جان کن هایی بی هیچ نتیجه دنیا را به هیچ خنده ای وادار نکرده بودند و سهمشان رنج و سختی بود و درد و غم! نمونه ی بارزش خان جان...

نمی دانستم خان جان دقیقا کجای زندگی را میگفت قشنگ است!



خان جان را برای دیالیز بردند و انگار قلبم را از جا کندند، من به همان پادردهایش هم عادت نکرده بودم و حالم همیشه خرابش بود، روی تخت بیمارستان افتادن و این‌طور درد کشیدن و ضعفش دیگر مرگ بود برایم...

روی تخت جای خالی خان جان دراز کشیدم، آنقدر دردمند بودم که حتی خودم هم نمی‌توانستم میزانش را بفهمم، انگار از تمام درد و غم ها اشباح شده بودم.

-پروا؟

نیم خیز شدم و نشستم و بی حرف زانو هایم را بغل کردم.

-بردنش؟

کنارم لب تخت نشست.

-هوم، پاشو بریم الان پرسنل میان ملحفه رو عوض کنن و اینحا رو تمیز کنن نمی‌ذارن بمونیم.

لجباز نبودم، لوس هم نبودم، ناز هم نداشتم، در خودم می‌سوختم و می‌ساختم و بروز نمی‌دادم.

بلند شدم و شانه به شانه اش از اتاق بیرون رفتم و به کل از بخش و بیمارستان بیرون زدیم و سوار ماشینش شدم.

استارت زد.

-نمیشه بمونیم؟

-تو بخوای می مونیم!

امید بهترین بود، چقدر اعتراف به این باورم سخت بود.

لبم را به دندان گزیدم.

-نه بریم تو هم از دیروز روپایی دیشبم نخوابیدی.

با نگرانی صورتم را کاوید.

-چرا وقتی تا این حد آرومی نگرانت میشم!

سرم را به شیشه چسباندم.

romangram.com | @romangraam