#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_116
-امید چی میگه خان جان؟
رو به امید کرد.
-اذیت نکن بچمو.
امید قیافه ی دلخوری به خودش گرفت!
-ای بابا خان جان قرار شد باهاش قهر بمونید تا وقتی که قبول کنه اسباب کشی کنیم!
مچ دستم را از مشتش بیرون کشیدم و حرص زدم:
-امید کلا حرف همو نمیفهمیم نه!؟
-نه والا نمیفهمم فازت چیه!
آهسته غر زدم: خوبم میفهمی!
او هم مثل خودم آهسته زمزمه کرد: من اعتراف می کنم نفهمم آقا نمی فهمم!
مردمک چشم هایم را در کاسه چرخواندم!
-خداروشکر این یکی رو می فهمی!
رو به خان جان کرد.
-خان جان اول زندگی میخواد دعوا شروع کنه ها!
لب ها و چشم های خان جان هر دو باهم میخندید که باعث شد به کل بیخیال امید و زرنگی هایش شوم و به خنده افتادم و شوخی کردم تا خندهی خان جان عمق بیشتری بگیرد.
-خان جان پوستشو می کنما بخواد بین من و شما تفرقه بندازه!
دو گوی آبی اش لبریز از اشک شد!
یک دستش را روی دست من گذاشت و دست دیگرش را روی دست امید.
-قدر همو بدونید، دنیا ارزش یه لحظه غم خوردن رو نداره کنار هم باشید عاشقی کنید و فقط بخندید، نذارید حسرت چیزی ارزش زندگی رو کم کنه تو نظرتون، زندگی کنید، زندگی خیلی قشنگه...
آرام دستم را در دست امید قرار دادو دست خودش را پس کشید.
سر بلند کردم، سبزهایش لرزان بود، انگشت هایم را در مشتش فشرد و انگار قلبم را فشرد که تمام وجودم منقبض شد، چشم در چشم هزار حرف برای زدن داشتیم؛ از احساسمان، از عشقمان ولی...
این وضعیت الان من بود... حق نداشتم که بترسم و نخواهم پا به دنیایی شبیه دنیای گزنده و تلخ الانم بگذارم!؟
آرام نگاه دزدیدم و دستم را پس کشیدم.
romangram.com | @romangraam