#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_115
-خان جان من نمیخوام سربار امید و سهیل باشیم خودم می تونم یه جا پیدا کنم.
اخم شیرینی کرد.
-سربار چیه مادر! تو و امید نامزدین به زودی عقد می کنید!
وای خدا حواصم به دروغمان نبود! دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم، از زمین و آسمان برایم میبارید.
بلند شدم و سر یخچال رفتم تا آب میوه ای برای خان جان بیاورم و همان حین جواب دادم:
-هنوز که عقد نکردیم بعدم من تا حال شما خوب نشه و برنگردید خونه به نامزدی و عقد فکر نمیکنم.
-این چه حرفیه دورت بگردم! امید چه گناهی کرده که من زمین گیر شدم!
قوطی کمپوت به دست کنارش نشستم و اخمالود مشغول باز کردن درش شدم.
-اینجوری نگو خان جان! زودی سرپا میشین.
خنده اش گرچه بی رمغ بود ولی به دلم نشست، کاش همیشه این تصویر خندان برایم بماند.
-میگه داری لج میکنی باهاش گفتم پروا لجباز نیست یکم نازش زیاده!
دلم نیامد با تلخی هایم اذیتش کنم و لوس و دلبرانه نق زدم: عه خان جان من کجام نازنازوعه!
در باز شد و امید داخل آمد، حیف که خان جان حضور داشت وگرنه بدم نمی آمد چشم هایش را از کاسه درآورم! گند زده بود هیچ چقلی هم می کرد!
حرصم را با چشم غره ای سمتش خالی کردم که سریع با خنده رو به خان جان کرد.
-ببین خان جان ببین داره زهرچشم میگیره ازم!
چشم هایم گرد شد!
-امید!
خندید و دستش را روی شانه ام گذاشت و چشمک زد.
-جان امید؟
دندان هایم را به هم سابیدم تا خرخرهی عشق خان جان را نجوم! بی حیا هم شده بود جلوی خان جان چه لاوی میترکاند!
شانه ام را تکان دادم تا دستش را بردارد و برداشت و آن سمت خان جان لب تخت نشست.
تکه ی گلابی را از داخل قوطی درآوردم تا در دهان خان جان بگذارم که امید مچم را گرفت و رو به خان جان کرد و با شیطنت گفت: خان جان باهات قهره از دستت چیزی نمیخوره! مگه نه خان جان؟
حیران به خان جان خیره شدم که میخندید.
romangram.com | @romangraam