#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_114
-پروا؟
ترسیده و با شتاب سر بلند کردم، چند ساعت بود پشت در نشسته بودم و تمرین حساب و کتاب میکردم!
-بله؟
کنارم نشست، نگرانم بود، این را سبزهایش هوار می زد.
-چرا اینجا نشستی؟ کی اومدی؟
به پشتی نیمکت تکیه زدم و چشم های دردناکم را با کف دست هایم ماساژ دادم.
-خیلی وقت نیست... خان جان خوابه؟
-آره، پروا خان جان شبا همراه نمیخواد وقت دیالیزشه. شب بریم وسایلارو جمع کنیم کارتون کنیم؟
خیره نگاهش کردم هنوز از دستش دلخور بودم و حوصلهی باز کردن زخم دروغ مصلحتی مسخرهاش را نداشتم.
-میشه بس کنی امید!
کلافه دستش را پشت سرم روی نیمکت گذاشت و صورتش را به صورتم نزدیک کرد.
-چیو بس کنم؟ وضعیتو نمیبینی! لجبازی هم حدی داره پروا، بذار مشکل خونمون حل شه تا بدونیم باید چیکار کنیم برای خان جان. خونه اجاره کردم دو تا اتاق داره من و سهیل یه اتاق تو و خان جانم اون یکی، فعلا خوبه. باید فکرمون آزاد باشه ببینیم راه چاره چیه.
تک خنده ای عصبی زدم.
-راه چاره! کدوم راه کدوم چاره؟ کلیه صد و پنجاه میلیونه امید! فقط میتونیم بریم بانک بزنیم تا مشکلمون حل شه همین! از دیشب هزار تا راه رو رفتم و به بنبست خوردم.
بلند شدم و قبل از توجیه ها و امیددادن هایش در اتاق را باز کردم و داخل اتاق رفتم.
نقاب لبخند به لبهایم زدم تا خان جان نرنجد، بی جان و پر روی تخت دراز بود.
-خان جان بیداری؟ امید که گفت خوابی؟
کنارش نشستم و آرام ولی طولانی پیشانیاش را بوسیدم، به دلش نشست و با محبت تر گونه ام را بوسید.
-تازه بیدار شدم مادر، امید باهات حرف زد؟
-راجع به چی؟
-مادر اسباب اثاثیه رو جمع کنید خیلی وقت نداریم جا به جا بشیم بهتره.
پوفی عصبی کشیدم.
romangram.com | @romangraam