#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_113


چرا راه دیگری به ذهنم خطور نمی‌کرد!؟ چرا تمام سنگ های دنیا جلوی پای من افتاده بود!

راه به جایی نداشتن چه درد کشنده ای بود! یک زمانی فکر می کردم عروسک زیبا نداشتن درد است... کمی بعدتر دیدم عروسک مهم نیست حیاط خانه درخت انجیر نداشته باشد دردتر است...

بزرگتر شدم، دیدم مادرت کارهای روزمره‌ی زنی هم سن خودش را کند و او پا روی پا بیندازد درد بدتریست...

هر چقدر بزرگتر می شدم عقایدم بیشتر تغییر می کرد؛ مادرت شب ها از پا درد ناله کند خیلی دردناک‌تر است... درد بدتر و سخت تر از این هم داشتیم!؟

داشتیم...

بزرگتر شدم دیدم داریم؛ درد تلخ تر از این‌ها هم داریم! وقتی پاهای مادرت قفل شود و صاحب کارش عذرش را بخواهد! وقتی ببینی نمی تواند کارهای خودش را هم انجام دهد، وقتی ببینی مدام پول های روز مبادایش را می‌شمرد و هر روز کم تر و کم تر از روز قبل می‌شود و در آخر وقتی که به هزاری آخرش می‌رسد، اشک چشم‌های دریایی اش را مواج کند و ببینی... اینجا دیگر آخر خط بود!

با خودم گفتم کار پیدا می کنم دردها را دانه به دانه درمان می کنم ولی... درد ها تمام شدنی نبود که نبود که نبود...

از مدرسه بازماندن...

دنبال یک کار امن گشتن...

دختر بودن و مرد شدن...

کار و کار و کار...

حسرت و حسرت و آه...

دویدن و نرسیدن!

خسته شدم، سخت شدم، سنگ شدم، بریدم...

اشتباه می‌کردم آنجا هم ته خط نبود!

اینجا پشت در اتاقی که مادرم چند قدمی با مرگ فاصله دارد ته خط است، من شکست خوردم دیگر راهی نمانده ...

صد و پنجاه میلیون! چطور جور کنم از کجا!

درمانده روی نیمکت پشت در اتاق خان جان نشستم، دل نگاه کردن در آبی های ناامید شده اش را نداشتم... بار بسته بود، می‌دانست من ضعیفم، دل کنده بود از منِ دوردانه اش...

با حال خرابی دست هایم را روی صورتم گذاشتم و سمت زمین خم شدم و آرنجم را روی زانویم جک کردم.

چه کار می کردم! از که کمک می خواستم! به که رو می انداختم که شرمنده ام نشود!؟ امید؟ رامین؟ دانیال؟ سهیل...

قلبم در سینه ام مچاله شده بود و درد می‌کرد!

سی ملیون از صد و پنجاه کم شود چه قدر می‌ماند؟

صدو بیست دیگر باید جور می‌کردم؛ آن هم دو سه روزه! مرد رییس گفت عجله دارد و صبر نمی‌کند!

romangram.com | @romangraam