#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_112


-آ.

-خوبه که جوونی ولی دختری گروه خونیتم سخته! باید بشینی تو نوبت تا مشتریشو جور کنم، اما قول نمیدم این آقا منتظر بمونه.

با ناامیدی به پژمان نگاه کردم و به حرف آمد.

-منطورتون از اینکه گفتین دختری چی بود؟

-دختره کلیه ش ضعیف تره پس درنتیجه ارزونتره. قیمت نمی تونم بدم بهتون چون ممکنه یکی پیدا شه پولدار باشه صد بده ممکنه ناچار و ندار باشه سی بده، تازه پورسانت ما هم هیت!

نالیدم: وای!

دست پژمان روی شانه ام نشست و برای تسلی فشارش داد.

-خبرتون می‌کنیم.

به در اشاره کرد.

-اینجا نیستیم فردا، اومدی همون جایی که امروز سرگردون بودین سرگردون باشید تا خودمون پیداتون کنیم، گیر میدن جدیدا!

پژمان سری تکان داد و بلند شد ولی من نمی‌خواستم دست خالی از این خانه بیرون بروم اما... پژمان با دست راه را نشانم داد و ناچار بلند شدم و از خانه بیرون زدیم‌.

ساحل دستش را دور کمرم تاب داد و با همدردی نجوا کرد:

-درست میشه.

-چجوری! گفت ممکنه سی تومن بخرن کلیمو ولی کلیه ای که میخواد بفروشه بهمون صد و پنجاه میلیونه!

نمی‌خواستم بشکنم و ظاهرم را حفظ کردم.

-بیخیال ممنون که همراهیم کردین یه فکری می کنم.

پژمان موهایش را به عفب هل داد و لبش را جوید، حس کردم در زدن حرفش مردد است ولی به زبان آمد:

-پروا خانوم فکر فروش کلیه رو از سرتون بیرون کنید، اینجا سی میخرن صد و پنجاه میفروشن! نرخ دارن پولداره و ناچاره بازارگرمی و شگردشونه!

ناامید و پریشان پرسیدم: یعنی چی؟

-یعنی فکر اینکه ممکنه مشتری ای پیدا شه که صد و پنجاه تومن پول بابت کلیه‌تون بده از سرتون بیرون کنید، اینا بالای صد پول دلالی برمیدارن.

دلم می‌خواست بپرسم تو که این قدر تیزی یک راه جلوی پایم بگذار ولی او یک غریبه بود و من نمی‌خواستم بیش از این جلویش بشکنم.



جلوی درب بیمارستان پیاده شدم.

romangram.com | @romangraam