#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_109
داخل کوچه پیچید.
-قیمتم میگم.
چند قدم نرفته دوباره پیچید و ما هم به دنبالش وارد کوچه ی تنگ و باریک بنبست شدیم.
اضطراب کم کم داشت به جانم میافتاد، کاش امید یا سهیل همراهم بودند، اولین بارم بود که به دنبال یک غریبه به نمیدانم کجا کشانده میشدم اما خان جان مهم بود و بس...
ساحل بازوی پژمان را کشید و آهسته و ترسان نق زد: پژمان کجا داریم میریم من میترسم، یارو تو کار کلیهس شیش تا کلیه با پای خودمون راه افتادیم دنبالش!
تون صدایش پایین بود ولی مرد شنید که شاکی شد!
-آبجی به زور که نمیبرمتون! ما فروشندهی کلیه ایم دزد نیستیم! اگه میترسید برگردید خداحافظ.
پژمان اخم ریزی به ساحل کرد.
-نه آقا مشکلی نیست.
مرد سه تک زنگ به اف اف و سه ضربه به در آهنگی کوچک و دوباره سه تک زنگ به اف اف خانه زد و بلافاصله در با صدای تیکی باز شد.
خودش پا به حیاط گذاشت.
-یاالله!
رو به ما کرد.
-بفرمایید.
ساحل هنوز هم پر از نگرانی بود ولی من ترس و اضطراب را در وجودم کشتم و پا به حیاط چال و سنگفرش شده از آجرهای قرمز رنگ گذاشتم و کمی با فاصله از پژمان حیاط کوچک را طی کردم و بعد از ورود مرد و او پا به اتاق قدیمی ای که بوی کهنگی اش حالم را به هم می زد گذاشتم! از خانهی ما قدیمی تر و محقرتر هم وجود داشت!...
مردی میانسال و لاغری پشت میزی فلزی نشسته و یک زن جوان و یک مرد حدودا چهل ساله هم روی صندلی های درب و داغان رو بروی میز قرار داشتند.
از صورت جمع شدهی پژمان متوجه شدم که او هم اولین باریست پا به چنین جایی گذاشته و چقدر منزجر است.
با ورودمان مرد ِ پشت میزی، صحبتش را قطع و رو به مرد جوانی که ما را به اینجا آورده بود کرد.
-چی میخوان؟
-کلیه.
-بخرن یا بفروشن؟
نمی دانم چه شد خودم دهان باز کردم:
-هر دو!
romangram.com | @romangraam