#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_107


از طرز فکرش شوکه شدم!

ساحل معترض صدایش زد: پژمان!

حوصله‌ی نصیحت نداشتم، حوصله‌ی تجزیه و تحلیل نوع تفکر پژمان را هم نداشتم!

از شیشه به بیرون زل زدم ولی تمام ذهنم درگیر این روزها و مشکلاتی بود که با هم سر باز کرده و قصد داشتند یک شبه به زمینم بکوبند و نابودم کنند؛ آن از جناب زندگانی که با مرگ‌ بی موقعش آواره مان کرد و این از بیماری خان جان که کمرم را شکست، ولی من باید تمام قد در مقابل مشکلاتم می‌ایستادم و اجازه نمی‌دادم به این مفتی ها بی کس شوم.



در خیابان قدیمی ناصرخسرو از مقابل مغازه ها رد می‌شدیم و نمی دانستم پژمان به دنبال چه چیزی یا چه کسی چشم تیز کرده است، بند کیفم را در مشتم سفت چسبیدم، سختم بود که داشتم از یک مرد غریبه کمک می گرفتم و در دلم به ساحل لعنتی فرستادم و کمی خودم را به پژمان نزدیک کردم تا متوجهم شود.

-اوم ببخشید...

نگاه نافذش را از روبرو گرفت.

-بله؟

-به زحمتتون انداختم می‌دونم ولی میشه راهنماییم کنید که الان دقیقا باید چیکار کنم؟

جدی و سخت با ابرو اشاره ای به روبرو کرد.

-اون آقا رو میبینی؟

به دنبال آقای مورد نظر پژمان چشم چرخواندم.

-کدوم؟ خیلی شلوغه اینجا.

-همون که با نگاهش داره دنبال مشتری می‌گرده؟

متوجه منظورش نشدم و دوباره چشم چرخواندم، یک نفر را دیدم مدام بین رهگذرها سرک می‌کشید.

-اون اقا جوونه پیرهن مشکیه؟

با تکان سر تایید کرد.

-هوم، خودشه، اینجا همه‌ی قاچاقچیای دارو از چشم‌های طرفشون میفهمن که کی برای چی اومده ناصرخسرو!

بی هیچ فکری از شدت تعجب پرسیدم: یعنی الان از چشمای ما متوجه میشن که دنبال کلیه ایم؟

تعجب چشم های او بیشتر از من شد، به یکباره شلیک خنده‌اش هوا رفت ولی زود جمعش کرد.

-نه دختر خوب! منظورم اینه از روی استیصال و نگرانی صورت ها متوجه میشن که یه گیری دارند و دنبال یه داروی نایابند که به این خیابون معلوم الحال اومدند.

تازه متوجه جریان و منظورش شدم و از خنگی و تعجیلم در کنجکاوی خجالت کشیدم.

romangram.com | @romangraam