#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_106


پژمان: خوشوقتم.

بی لبخند سری تکان دادم.

ساحل همان طور خندان پژمان را به من معرفی کرد.

-پروا پژمان تنها برادرمه، تو کانادا زندگی می کنه و برای تعطیلات اومده ایران.

الان چه وقت معارفه بود!

-خوشوقتم.

در عقب ماشین خارجی برادرش را باز کرد.

-بریم که به کارمون برسیم.

بیشتر از این که از بی‌خیالی اش تعجب کنم از همراهی برادرش تعجب کردم!

-نه ساحل جان مزاحم آقا پژمان نمیشم.

چقدر معذب و ناراحت شدم از دستش؛ چرا رازم را حرفم را مشکلم یا هر اسمی که می‌شد روی دردم گذاشت را برای برادرش گفته بود.

با همدردی نگاهم کرد، دیگر چهره اش خندان نبود.

-پروا این کارها مردونست برا همین برادرمو در جریان گذاشتم، رفتن دو تا دختر تنها به ناصر خسرو اصلا درست نییت.

اعتراض و گله ای نکردم ولی از درون فرو ریختم و به اجبار و به خاطر خان جان عزت نفس و غرورم را لگدمال کردم و توی ماشین نشستم و ساحل و برادرش صندلی های جلو جای گرفتند.

نرم و با حوصله ماشین را به حرکت انداخت و دوباره عینک نه چندان بزرگ دودی اش را به چشم هایش قاب زد.

ساحل کمی صندلی اش را خواباند تا دید بهتری به من داشته باشد.

-پروا پشت تلفن هنگ کردم نتونستیم حرف بزنیم، کارت اشتباهه به خدا فکر کردی داری ماشین یا خونه میفروشی! عضو بدنته ها! الانم نمیبرمت اونجا که برا کلیه خودت مشتری پیدا کنی میریم که برا مامانت کلیه پیدا کنیم.

نفسش از جای گرم بلند می‌شد! با کدام پول! خودخوری کردم؛ باید حضور پژمان را نادیده می گرفتم.

-من فکرامو کردم ساحل راه دیگه ای ندارم!

-آخه دختر خوب یه روزم از دیالیز مامانت نگذشته تو یه ضرب و چکشی رفتی سر راه حل آخر! بذار راه های دیگه رو امتحان کنیم بعد خودت‌و ناقص کن، فکر کردی راحته زندگی با یه کلیه، خدایی نکرده همون یه دونه آسیب ببینه می‌دونی چه اتفاقی می‌افته برات!

صدای پژمان درآمد.

-ساحل جان، هر کسی روی اموال خودش مختاره شما نباید مانع بشی، پروا خانم هم حتما فکراشون‌و کردن و تصمیمی که گرفتند تنها راهشون بوده، تصمیم هر کسی قابل احترامه

چون مدتی رو روش زمان گذاشته و بهش فکر کرده.

romangram.com | @romangraam