#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_105


-اونجا مخصوص همین چیزاست دیگه، خرید و فروش دارو و اعضای بدن و اینا.

راست می‌گفت اگر می‌نشستم و دست روی دست می‌گذاشتم که مشکلم حل نمی‌شد، از غصه خوردن و ناامیدی هیچ کس به هدفش نرسیده بود که من دومی اش باشم.

-باشه ساحل الان میام.

-منتظرم.



تماس را قطع کردم و شماره‌ی امید را گرفتم و از او خواستم چند ساعتی کنار خان جان بماند، برای این‌که سر از کارم در نیاورد و مانعم نشود به دروغ متوصل شدم و گفتم برای رد کردن مرخصی چند روزه باید به محل کارم بروم، باور کرد آخر تا به حال از من دروغ نشنیده بود.

تصمیمم قطعی بود، زندگی با یک کلیه آن قدر ها هم سخت نبود مهم این بود که خان جان زنده بماند.

از تاکسی که پیاده شدم ساحل را دیدم، آن سمت خیابان با یک مرد جوان در حال صحبت بود، ایستادم تا مکالمه‌اش تمام و خودش سمتم بیاید، حس کردم درست نیست مزاحمشان شوم.

اگر پیش از این بود در عرض چند دقیقه تمام خصوصیات ظاهری مرد مقابلش را از نظر می‌گذراندم، تفریحم بود از این کار خوشم می‌آمد ولی الان پر از تشویش بودم و دل و دماغش را نداشتم، گوشی اش را دست گرفت و گوشی ام بلافاصله زنگ خورد، خود ساحل بود تماس را وصل کردم.

-اینور خیابونم ساحل دارم میبینمت.

خندید.

-چه عالی سریع بیا پیشم، جای جفتمون نیرو گذاشتم.

-ممنون الان میام.

گوشی را داخل جیب بزرگ مانتوام گذاشتم و سمتشان رفتم، مرد خوش پوش و خوش قد و بالایی بود و فهمیدن این ها نیاز به کنکاش نداشت و در یک نگاه هم قابل تشخیص بود، سعی کردم حال داغان درونم روی ظاهرم اثر نکند و موقر و با یک لبخند کمرنگ سلام کردم.

-سلام.

عینک آفتابی اش را در آورد تا جوابم را بدهد! با ساحل که حرف می زد عینک به چشمش بود!

نگاه چشم هایش عمیق بود، موذب شدم.

-سلام خانوم محترم، روزتون بخیر.

اوه چه رسمی!

-ممنون روز شما هم بخیر.

ساحل خوشحال دستش را دور کمرم تاب داد و با لحنی دلبرانه و ملوس رو به مرد جوان کرد.

-پژمان پروا دوستم که تعریفش رو می کردم، یه دونه‌ست!

یعنی راجع به من چه به این مرد گفته بود! حالم یک طوری شد! از آن یک طوری ها که دیگر دلم نمی‌خواست به چشم های طرف مقابلم نگاه کنم، شاید تمام بدبختی هایم را برایش شمرده بود...

romangram.com | @romangraam