#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_99

چشمامو بستم و همونجا رو زمين نشستم تا حالم بهتر بشه اونم بيرون رفت و با رادين برگشت.

رادين :"چى به روز خودت آوردى دختر. بلند شو بريم خونه."

"رادين نميتونم بلند شم. چشمام سياهى ميره يه كم صبر كن."

رادين: "ميخوايى بلندت كنم ببرمت تو ماشين؟"

"نه جلو اينهمه سرباز دوست ندارم. فشارم افتاده حالا دارم خوب ميشم."

رادين كمك كرد تا روى مبلى كه تو اتاق بود نشستم.

رادين: "من برم آب بگيرم بيام."

و از اتاق بيرون رفت.

عليرضا: " منظور بدى از حرفام نداشتم از دستت عصبانى هستم . چرا نمي خواستى منو ببينى؟من چه تقصيرى دارم؟ همه تلاشم رو واسه پيدا كردنت كردم. امروز حرفات رو از پشت تلفن شنيدم كه نميخوايى منو ببينى نمي خواستم با اومدنم اذيتت كنم و گرنه همون موقع كه پسر خالت زنگ زد من داشتم ميومدم خونشون , كه گفت نيام."

كمى به سكوت گذشت. خودم هم نمي دونستم چى ميخوام. تو اين مدت منم عذاب كشيده بودم.

"چرا گفتى من واست تموم شدم؟"

"شيده تو بد مخمصه ايى بودم. نمي خواستم اذيتت كنه بخاطر همين, اينو گفتم. فكر ميكردم اين چيزا رو درك ميكنى."

"درك ...هه اينو گفتى كه من راحت بشم ؟ كه من اذيت نشم ؟ مي دونستى با اين حرفت من چه زجرى كشيدم ؟ اگه ديشب فرار نكرده بودم كه تا حالا بچه سياوش تو شكمم بود لعنتى."

"خفه شو شيده. ديگه نمي خوام بشنوم."

" پس تو هم منو درك كن كه تو چه موقعيتى بودم."

رادين تقه ايى به در زد و وارد شد. يه شيشه آب معدنى دستش بود. نيم ساعت رفته بود دنبال آب!!!

" رادين حالم بهتره بريم."

عليرضا :" شيده مواظب خودت باش از خونه خاله بيرون نيا تا خودم بيام اونجا دنبالت."

جوابى ندادم.

از جام بلند شدم مانتوم رو تكوندم با رادين بيرون رفتيم.

رايدن منو رسوند خونه خاله و خودش رفت.

خاله تو حياط منتظرم بود. تا منو ديد بغلم كرد و بوسيد با هم داخل رفتيم كه تلفن سياوش زنگ خورد.

romangram.com | @romangram_com