#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_98


همون موقع رادين اومد تا منو ديد گفت:

"شيده , جناب سرهنگ گفتن فعلا ميتونى برى. خب با من ميايى؟"

رادين رو كنارى كشيدم و گفتم :

"ميشه اون شكايتنامه رو تنظيم كنى بيارى من امضاء كنم؟ راستش فقط بخاطر سقط بچه. چون يه موجود زنده بوده. ميفهمى كه؟"

رادين: "عليرضا تنظيم كرده خودش هم امضاء كرده."

بدون حرفى ديگه منو باز برد تو همون اتاق كه با امير بوديم. از وسط كاغذا يه ورق آورد و داد دستم و بعد از خوندنش امضاء كردم و بيرون رفتيم، عليرضا بيرون بود هنوز.

"بريم رادين جان."

رادين جان رو بلند گفتم تا عليرضا خوب بشنوه.

رو به عليرضا گفتم: "مدارك و كليد خونه."

نذاشت حرفم تموم بشه دستم رو گرفت و با خودش به طرف اتاقى برد و در و پشت سرمون بست محكم به ديوار چسبوندمو با عصبانيت گفت: "اينهمه مدرك مدرك و كليد نكن واسه من.مداركتو اگه ميخوايى بيا سر خونه زندگيت. اگه هم فكر ميكنى بذارم تنهايى زندگى كنى كور خوندى، فهميدى؟"

"همونطور كه گفتى من واسه تو تموم شدم, تو هم واسه من تموم شدى. فهميدى جناب سرگرد."

"مثل اينكه بدت هم نيومده. ازش هم كه شكايت نكردى. حتما خب..."

نذاشتم حرفش تموم بشه. داشت به من توهين ميكرد.

مي خواستم يه سيلى بزنم تو صورتش كه مچ دستم و تو هوا گرفت .

با گريه گفتم :

"خيلى بيرحمى. خيلى بى احساسى، بخاطر تو چه ذلتى رو تحمل كردم. اونوقت به من اينطورى توهين ميكنى."

دستم رو به زور از دستش در آوردم. گريم تبديل به هق هق شده بود.

"اصلا پرسيدى من حالم خوبه؟ سالمم؟چه مرگمه؟فقط از وقتى منو ديدى همش بازجويى ميكنى و تهمت ميزنى. داد ميزنى، چى از جونم ميخوايى لعنتى ... ولم كن..."

به نفس نفس افتاده بودم خم شدم تا بتونم راحتر نفس بكشم، نميتونستم.

نزديكم اومد تا خواست منو بگيره گفتم:

" به من دست نزن."


romangram.com | @romangram_com