#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_97
"اون فقط يه برگه هست كه مهر دادگاه پايينشه. قاضى در جريان اتفاقات بود ,چون موقعيت استثنايى شد, قبول كردن. تو دادگاه ثبت شده كه اين فقط براى انجام مأموريت هست و ارزش ديگه ايى هم نداره."
جوابى ندادم ,
از رو ميز كاغذ و قلمى برداشتم و آدرس رو به همراه كروكى نوشتم.
"فقط ميخواستم بگم كه يه خانم و بچش اونجا هستن كه به فرارم كمك كردن و مواقع مريضى خيلى بدادم رسيد."
ارجمند : "باشه مد نظر ميگيريم. اگه باز سياوش باهاتون تماس گرفت فورى خبر بديد به هيچ وجه هم به حرفاش و تهديداش توجه نكنيد."
"بله، ميتونم برم؟"
"هنوز نه. بيرون باشيد ولى جايى نريد."
با عصبانيت بيرون رفتم و رو يه صندلى نشستم و چشمام رو بستم.
تو دلم عروسى بود، پس طلاق الكى بود. ولى بازم از دست عليرضا ناراحت بودم. اون چند مدت همش منتظر بودم در باغ باز بشه و عليرضا بياد نجاتم بده. حالا هم كه منو ديده بود همش بازجويى ميكرد. حتى يه بار نپرسيد حالت چطوره. حتما از حرفاى صبحم ناراحت بود.
احساس كردم كسى كنارم نشست. چشمام رو كه باز كردم عليرضا بود.
" اينجا جاى خوبى واسه خوابيدن نيست بلند شو برو تو اتاقم."
"شما كه ميدونيد جاى خوبى نيست پس چرا نميذاريد برم خونه ؟ جناب سرگرد...!!"
" يه كم صبر داشته باش."
سرش رو به ديوار تكيه داد و گفت:
"مامان خيلى بيقرارى ميكنه نميرى ببينش؟"
"دلم براش تنگ شده ميرم يه روزى..."
"ميشه الان بريم؟"
"من با شما جايى نميرم جناب سرگرد!!"
"با ستوان حقيقت برو..من نميام...وضع قلبش اين روزا زياد خوب نيست..لطفا."
" ا...جناب سرگرد شما فقط دستور بديد. خواهش برا چى مي كنيد."
"شيده اذيت نكن داغونم بخدا."
"من خانم جنتى هستم لطفا اسم منو درست صدا بزن جناب سرگرد."
romangram.com | @romangram_com