#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_96


رادين هم فكر نداره كه من تو چه حالى هستم. لعنتيا همتون مثل هميد.

همه جا پر از سرباز و پليس و درجه دار بود.سرم رو پايين انداخته بودم تا چشمم به كسى نيوفته مي دونستم عليرضا هم همونجا هست. دلم براش تنگ شده بود. ولى درحقم كوتاهى كرده بود...!!

با صداى رادين به خودم اومدم.

"شيده حواست كجاست؟ جناب ستوان."

تو اتاق بوديم و امير هم جلوم نشسته بود. نفهميدم كه كى وارد شده بوديم.

" چى ؟ ببخشيد حواسم نبود."

امير: "شيده خانم خوبيد؟"

پس شده بودم شيده خانم...!!!

" تا خوب بودن رو تو چى ببنيد جناب ستوان محمدى. اگه به زنده بودنه كه بايد بگم آره ,زنده ام و نفس ميكشم فقط همين."

جوابى نداد...

رادين گفت: "اتفاقاتى رو كه برات افتاده رو تعريف كن تا ايشون تايپ كنن."

تازه اون موقع سربازى كه پشت ماشين تايپ نشسته بود رو ديدم.

منم با زجر و ناراحتى براشون تعريف كردم. سختم بود كه همه چى رو تعريف كنم. ولى چاره ايى نبود.

موقعى كه مي خواستم در مورد عليرضا و طلاق حرف بزنم مي گفتم شوهر بى غيرتم. امير معلوم بود كه از حرفم ناراحت شده ولى هيچ حرفى نزد تا من حرفام تموم شد. زير اظهاراتم رو امضاء كردم و سرباز بيرون رفت.

امير :" درسته خيلى زجر كشيد ولى عليرضا هم واسه كارش دليل داره اگه بذارى بياد برات توضيح بده. موضوع اونجورا كه فكر ميكنى نيست."

" توضيح نمي خوام. از اول هم گفتم نمي خوام ببينمش. فقط لطفا مداركم مخصوصا شناسنامه و گواهينامه و كليد خونم رو ازش بگيريد بديد به پسر خالم تا برام بياره."

رادين :" از سياوش شكايت نميكنى؟"

" نه شكايتى ندارم. باعث شد اطرافيانم رو بيشتر بشناسم."

رادين: "شيده احساسى تصميم نگير. الان ميگم يكى بياد كمكت كنه كه متن شكايت رو تنظيم كنى."

"گفتم كه شكايتى از سياوش ندارم. احساسى نيست تصميمم. اگه شكايتى هم داشته باشم از اون بى غيرت هست."

چند لحظه به سكوت گذشت كه در با صداى بلندى باز شد و عليرضا وارد شد. صورتش لاغر شده بود. ريشش هم در اومده بود. سرم رو پايين انداختم تا جادوى چشاش اثرى نداشته باشه.


romangram.com | @romangram_com