#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_95
" چه بد اخلاقى."
" بداخلاق نيستم. تو خيلى لجبازى. اين چند وقته نميدونى چى به ما گذشته. يه لحظه آرامش نداشتيم. هم تو اداره , هم خونه. عليرضا هيچ گناهى نداره. چرا با اون لج ميكنى؟"
" هه. نميخوام در موردش چيزى بشنوم. چى شد كه اومدى تو اين كار؟"
"راستش شوهر خاله."
"خاله؟ "
"هوم. يكى از دوستاى مامان هست بهش ميگم خاله. شوهرش سرهنگ هست، حالا ميايى مي بينيش. خيلى هوامونو داره. منم هم اونو دوست دارم هم شغلشو."
"آهان. خوبه كه دوست دارى. راستى زنى, نامزدى, چيزى ندارى؟"
" نه"
با يه حالت شوخى گفت :
" يه دختر خاله داشتم كه از دستمون پريد."
و خنده با نمكى با اون حرفش تحويلم داد. چيزى نگفتم. ياد محمد افتادم كه همش ميگفت كبوتر چرا نمي پرى.
خدا كنه سياوش ديوونه بازى در نياره.
وقتى رسيديم به وضوح دستام مي لرزيد. رادين كه حالم رو ديد ,
گفت : "چرا اينطورى شدى؟ كسى نميخواد اذيتت كنه. فقط چند تا سؤال ازت ميپرسن."
تلفن باز زنگ زد مي دونستم سياوشه جواب ندادم.
داشتيم مي رفتيم داخل كه رادين گفت:
"روسرى نمي پوشيدى بهتر نبود."
با تعجب نگاش كردم.
"منظورم اينه كه چيزى ندارى كه موهاتو باهاش ببندى همش پريشون شده."
حواسم به موهام نبود كه تا كمرم ميرسيدن. روسريم كوتاه بود. تو اون وضعيت كه همه فكرم به فرار و عليرضا و سياوش درگير بود. ياد موهام نبودم.
" نه ندارم."
موهامو جمع كردم و ريختمشون تو مانتوم اينطورى از پشت سرم معلوم نبود.
romangram.com | @romangram_com