#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_94


" خب پس بايد ببريمش يه جاى ديگه. وقتى برگشتيم ترتيبش رو ميدم."

خاله با اون جثه ريز و موهاى فرفريش منو ياد مامان مي انداخت. البته مامانم رو فقط از رو عكساش ميشناختم. منو تو بغل گرفته بود و هنوز اشك ميريخت.

"خاله گريه نكن ,,,همه چى درست ميشه."

خاله : "از اين همه سختى كه كشيدى دلم خون شده."

"برام دعا كن كه بخوبى همه چى تموم بشه."

سرم رو موهاى شرابى خاله گذاشتم و بوسيدمش.

رادين لباس فرمش رو پوشيد و با هم بيرون رفتيم. تو لباس فرم خيلى ناز شده بود. موهاى لخت خرمايى و چشماى عسلى. بينى قلمى و كشيدگى صورتش كه شبيه به شوهر خالم بود و اون لپاش كه منو ياد محمد مينداخت چون وقتى مي خنديد چال ميشد.

تو ماشين بوديم كه تلفن رادين زنگ زد.

"سلام..آره"

"...."

" با هم هستيم داريم مياييم اونجا."

"....."

" قرارمون يادتون نره."

"....."

"فقط امير."

"..."

"خداحافظ"

"كى بود؟"

"عليرضا. از وقت گفتم خونمون هستى همش تماس ميگيره كه ميخواد بياد ببيندت."

" آهان. نميخوام ببينمش."

"يه بار گفتى كه. منم به خودش گفتم كه نميخوايى ببينش ديگه هى تكرار نكن."


romangram.com | @romangram_com