#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_93
"عليرضا."
"نميخوام حرف بزنم."
"شيده خيلى نگرانته لج نكن."
" همين كه گفتم. نه ميخوام ببينمش نه باهاش حرف بزنم."
اونم با دلخورى به عليرضا توضيح داد كه من فعلا خسته هستم و تا ظهر ميريم اداره. ولى اينقدر بلند حرف زده بودم كه مطمئن بودم عليرضا حرفامو شنيده.
با خاله صبحونه خورديم و همونجا سرم رو گذاشتم رو ميز و خوابيدم . نميدونم چقدر گذشت كه خاله صدام زد.
"شيده بلند شو , رادين منتظره. تلفنت هم همش داره زنگ ميخوره."
"تلفن؟"
تازه يادم به موبايل سياوش افتادم.
تلفن رو تو دست رادين ديدم.
"اين گوشى سياوش هست."
"بيا جواب بده ببين خودشه؟ بذار رو اسپيكر."
گوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر
الو ."
"با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى."
قطع كردم.
"چرا قطع كردى؟ "
"حتى از صداش هم مي ترسم."
"باشه. حالا ميريم اداره. از چيزى نترس. آماده يى؟ بريم؟"
" يادت باشه تنهام نذاريا."
"باشه قول ميدم. ماشين مال كيه؟"
" سياوش."
romangram.com | @romangram_com