#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_100
"الو "
صداى گريه شكوه ميومد.
"خانم بچم...محمدم...تو رو خدا خانم يه كارى بكن."
"شكوه چى شده؟"
سياوش جواب داد :" اگه ميخوايى شكوه ,محمد رو زنده ببينه , برگرد "
"سياو ش احمق نشو. چكار به اين بيچاره ها دارى؟"
" من باتو كار دارم. ميايى يا نه؟"
" نه."
"شيده يادت نرفته كه از بچت نگذشتم. پس فكر اين رو كه از بچه شكوه بگذرم از سرت بيرون كن, بيا وگرنه ميكشمش."
از حرفش ترسيدم. سياوش غير قابل پيش بينى بود. كاراش هيچوقت رو حساب نبود.
"باشه ميام كارى به كارشون نداشته باش. تا شب اونجام."
"شب جنازه محمد رو بيا تحويل بگير."
صداى جيغ شكوه اعصابم رو بهم ريخته بود.
"خب گفتم كه ميام."
"تا سه ساعته ديگه اگه اينجا نبودى ديگه نيا، فهميدى؟"
"آره الان راه ميوفتم."
تماس رو قطع كردم و با عجله به طرف حياط دويدم. خاله دنبالم دويد و
گفت :
"چى شده ؟كجا ؟"
جريان رو مختصر براش شرح دادم.
خاله : "با رادين تماس بگير."
romangram.com | @romangram_com