#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_101

"خاله وقت ندارم. سياوش يه ديونه روانى هست. تا اونجا نزديك چهار ساعت رانندگى هست سه ساعت بيشتر به من وقت نداده. نميتونم منتظر رادين باشم."

بدون اينكه منتظر جواب خاله باشم سريع بيرون رفتم و سوار ماشين شدم و راه افتادم. همش دعا دعا ميكردم كه سياوش به سرش نزنه بلايى سر اون بچه بياره.

خيابونا به نسبت خلوت بود.

تلفن زنگ خورد.

"الو"

صداى عليرضا بود.

" دارى كدوم گورى ميرى؟"

" مجبورم برم."

"مجبور نيستى , برگرد. الان بچه ها دارن راه ميوفتن كه برن اونجا. تو برگرد."

"نميتونم همون زنه كه گفتم اسمش شكوه هست, خيلى كمكم كرده. نميتونم بذارم بچش بخاطر من اذيت بشه."

"اذيت نميشه. تو برگرد."

"سياوش رو نميشناسى كه نميتونم منتظر باشم بايد برم."

"شيده اگه برنگردى ديگه اسمتو نميارم. باور كن بد ميبينى."

"عليرضا خواهش ميكنم، درك كن."

تماس رو قطع كردم و با سرعت مشغول رانندگى شدم. هوا تاريك شده بود كه به جاده خاكى رسيدم. دعا دعا مي كردم كه پليسا راه رو زود پيدا كنن و بيان. جاده خاكى بود و پر از سنگ, زياد نمي تونستم تند رانندگى كنم. از سه ساعت يه كم گذشته بود از استرس و دلهره تهوع گرفته بودم. دستم هم ميلرزيد.

چراغاى چند تا ماشين رو پشت سرم ديدم. ماشين پليس بود هر چى چراغ ميزدن كه بايستم نايستادم. نمي تونستم ريسك كنم. جون محمد تو خطر بود.

به باغ كه رسيدم يه ماشين پليس رو اونجا ديدم. حتما منتظر بقيه بوده.

بقيه ماشينا هم پشت سرم ايستادن. به سرعت پياده شدم و ميخواستم سريع خودم رو به در باغ برسونم كه يكى از پشت يقه مانتوم رو گرفت و كشيد به طرف خودش. عليرضا بود از خشم و عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود. يه كم ترسيدم.

"مگه نگفتم برگرد."

"خواهش ميكنم. جون چند نفر تو خطره."

"پس ما براى چى اينجا هستيم ؟ اينا وظيفه پلسيه."

"هه..ديدم كه چه جور منو نجات داديد. بريد بابا."

romangram.com | @romangram_com