#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_102
با سيلى محكمى كه به صورتم خورد به طرف ماشين پرت . شدم . شوكه شده بودم. ولى بازم نمي خواستم كم بيارم بايد تا سياوش ديوونه نشده برم سراغ محمد.
تا خواستم برم باز عليرضا دستامو گرفت و بازوهامو فشار داد.
"بذار برم لعنتى."
"هيچ جا نميرى برو تو ماشين."
"تو از سياوش هم ديوونه ترى. ميگم جون يه بچه شش ساله تو خطره بفهم. ولم كن."
هر چى تلاش كردم تا دستمو آزاد كنم موفق نشدم.
منوكشون كشون به طرف يكى از ماشيناشون برد. يكى از سربازا رو صدا زد. اشاره كرد تا بدستم دستبند بزنه. داشتم از عصبانيت و دلهره ميمردم.
"عليرضا اين كارا چيه؟"
"ساكت باش تا بعد تكليفت رو روشن كنم."
نمي خواستم تسليم بشم هر چى تا حالا كوتاه اومده بودم بس بود .
خم شدم و دست سرباز رو كه داشت دستبند رو به زور به دستم مي بست رو با آخرين قدرتم گاز گرفتم. دستم رو ول كرد تا ميخواستم فرار كنم عليرضا از پشت موهامو گرفت و دومين سيلى رو تو صورتم زد. دو تا دستامو با يه دستش گرفت و دستبند رو از سرباز گرفت و پرتم كرد تو ماشين و دستم رو با دستبند به در ماشين بست و خودش به طرف باغ رفت داد زدم.
"عليرضا اگه اتفاقى بيوفته نمي بخشمت. ازت بدم مياد."
صداى شليك تنمو لرزوند. پشتم به در باغ بود و چيزى نمي تونستم ببينم. هر چى تلاش كردم كه دستم رو از دستبند بيرون بيارم نميشد . از مچ دستم خون ميومد ولى موفق به در آوردنش نشدم. صداى آژير ماشين پليس و آمبولانس هم ميومد چند تا صداى تير ديگه شنيدم.
دلپيچه واسترس نفسم رو بند اورده بود.
رادين رو كنار ماشين ديدم .
صداش زدم.
"رادين"
با تعجب به طرفم برگشت.
"رادين تو رو خدا بيا دستم رو باز كن."
"اينجا چكار ميكنى؟"
" از اون عليرضاى ديونه بپرس."
romangram.com | @romangram_com